من و صورتکها ...
چند شب پيش با دوست عزيزي از نقاشي هايم مي گفتم . دوستي كه سخنش به دور از كلي بافي ها و جبهه گيري ها بود. حرفهايش بشدت به دلم نشست. همين كشمكش و درگيري با احساسات باعث شد تا روز بعد فزصتي مناسب باشد تا يكبار ديگر به تماشاي آثار خودم بنشينم . لنگان لنگان با عصايي كه از قامتم بزرگتر است به سراغ تابلوها مي روم .
در كمدي تاريك و تنگ رويهم و به زور جا يشان داده ام . هر كدامشان حرفي براي گفتن با من دارند ... سطح يكنواخت خاك ، سطح شفاف و رنگين شان را محصور كرده... نفس هايم، انگار وزش تندبادي است كه غبار را از روي نقشها كنار مي زند... مبهوت، به هر كدام خيره مي شوم ... يكي يكي نگاهشان مي كنم ... هر كدام حرف خودشان را با من مي گويند ...
اما من!!... حرفي براي گفتن با آنها ندارم ...با نگاهشان مرا سرزنش مي كنند ...تابلو ها از من بزرگتر شده اند ...قد کشیده اند ... رشد کرده اند ... و من همچنان يك آدم كوچك ... باز باید براي حرفي حسابي دست به دامن شاملو شوم . شاملوي بزرگ در شعري خطاب به ايران درودي نقاش بزرگ با چند كلمه، حرف مرا مي گويد .در برابركلام او، سخن من ابتر و عقيم است . من هيچ گاه با شاملو حساب پنهاني ندارم ...او هميشه با من تسويه حساب كرده است ...

پس تو بگو شاملو . تو بگو ، با اشارتي :
پيش از تو
صورتگران
بسيار
از آميزه ي برگ ها
آهوان برآوردند ،
يا در خطوط كوهپايه ئي
رمه ئي
كه شبانش در كج و كوج ابر و ستيغ كوه
نهان است ،
با به سيري و سادگي
در جنگل پر نگار مه آلود
گوزني را گرسنه
كه ماغ مي كشد
تو خطوط شباهت را تصوير كن:
آه و آهن و آهك زنده
دود و دروغ و درد را . –
كه خاموشي
تقواي ما نيست .
سكوت آب
مي تواند خشكي باشد و فرياد عطش،
سكوت گندم
مي تواند گرسنگي باشد و غريو پيروزمند قحط،
همچنان كه سكوت آفتاب
ظلمت است-
اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست:
غريو را تصوير كن!
عصر مرا
در منحني تازيانه به نيشخط رنج،
همسايه مرا
بيگانه با اميد و خدا ،
و حرمت مرا
كه به دينار و درم بركشيده اند و فروخته.
تمامي الفاظ جهان را در اختيار داشتيم و
آن نگفتيم
كه به كار آيد
چرا كه تنها يك سخن
يك سخن در ميانه نبود:
-آزادي!
ما نگفتيم
تو تصويرش كن !