همینجوری
بعد از چند ماه که از مهاجرتم میگذره هوس کردم یه سری به دوستامو وبلاگ قدیمم بزنم.
یادش بخیر ... اصلا یادم رفته بود وبلاگم دارم .
یادش بخیر ... اصلا یادم رفته بود وبلاگم دارم .
www.tasvireazadi1.blogspot.com
عمو فیلترچی، اینو بدون که این بچه سوسولِ آشغالِ عوضی به این راحتی ها که تو فکر میکنی جا نمیزنه !!!!
هرچقدر دلت میخواد به این کار شریف و نون و آب دار ادامه بده ..... !!!!!!
اینم فیلتر کنی خیالی نیست. از یه سوراخ دیگه سر کله ام پیدا میشه... تا چشمات کور شه .
نيما : چرا همه از من فرار ميكنن ؟!!!! عيب و ايراد كار من كجاست؟ راست است كه از گذشته ها نبايد سخن گفت. اين حكم خرد است. اما حكم انصاف هم نيست كه از غريبه امروز و مشتاق ديروز نپرسم: پس از چند ماهي كه از همسايگي امان ميگذرد چرا سراغي از ما نگرفتي تا فرصت اندك دوباره اي داشته باشيم براي از هم گفتن در اين شبهاي بلند زمستان تنهايي. رفيق اين رسم كدامين قبيله است كه بعد از چندين بارتلفن زدن، حتي يكبار هم حالي از دوست ات در اين پريشاني و درماندگي نگيري؟!!! .اين همه تنهايي سزاي من نيست. شدم مانند مبل هاي فرسوده قديمي كنار حياط، كه به عمد فراموش شدند و جا ماندند تا بپوسند و اوراق شوند.
كلاغ : آروم باش نيما جان ... آروم باش ...
قارقار: كوچ كردم. از جايي به جاي ديگه، گفتني ها را بعدا مفصل خواهم گفت، خلاصه بگويم: با رنج و سختي فراوان، هنوز هم صاف ايستاده ام، مي خرام ام و گام ميزنم.
قارقار : مدتي ننوشتم. ننوشتم چون دلگير بودم از تلخي و تندي عده اي با خودم. اما چرا بايد دلگيري ام مانع اداي دين و انجام وظيفه ام مي شد؟ مني كه با خودم قرار گذاشته بودم چنين نازك دل و سست پيمان نباشم. پس به قول نيماي بزرگ، دل فولادم كو؟ دل فولادم كو ؟
قارقار : عليرضا.پ حق نداشت خود را بكشد. هيچ كس حق ندارد انساني چنان با استعداد و به حاصل آمده را بكشد.
ساعت ۱۰ صبح ...
تهران... برفی و یخ زده ...
ارتفاعات شمیران ....
کلاغ پیر از بالای درخت مرا میخواند ...خواب سنگین زمستانی ام را در هم می شکند ...
نیما ... کلاغ ... آغازیدنی دوباره .
آدم حسود یعنی من ...ديدم همه رفتن بلاگر گفتم مگر من بی دست و پا هستم كه اينجا بمانم ...کاری ندارد!!! ... من هم می روم !!
حالا بماند که با چه جان کندنی از اینجا رفتم تا به آنجا رسیدم ... به کجا ؟؟
به اینجا :
دستام بزور از لابلای خرت و پرت های روی میز به کیبورد میرسه ... فلاکس چای ،شورت ،جوراب ، کتاب ، سی دی ، کلی کاغذ سفید و خط خطی، ....
خواستم برم سفر نتونستم ....هیچ کس نمیدونه این آدم به ظاهر منظم و مداوم ،داره از درون ویران و منهدم میشه .... شدم بادام تلخ ... همه تُفم می کنن ...
یه نفر که واسه من خیلی محترمه حالش زیاد خوب نیست انگار اعصابش بد جور بهم ریخته ....نمی خواد حرف بزنه ... منم که دلداری دادن بلد نیستم ... کاش کنارش بودم .... خاک بر سرم دستم از همه کوتاهه ...
یه نفر بد جور رید تو اعصابم .... منم براش نوشتم" یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم" .... گذاشتم تو وبلاگ ... یکروز بعد بَر ِش داشتم .... یکم دقت کردم ، متوجه شدم از همه بی سروپا تر منم ... .
به یه نفر خیلی حسادت کردم ... نمی دونم چرا !!! ...
از همیشه تنهاترم ... صبح ها ملازم پدرم هستم ... ورزش صبحگاهی ....
دوتا پرتره کشیدم ... افتضاح ... هرکی میبنه میگه عالی شده ... از من خرتر هم وجود داره ...
مثِ تارزان شدم ... مو و ریش بلند و آویخته ... اخمو ... تکیده و دور از همه ... این اتاق هم که شده جنگل ...
دیشب به یک نتیجه رسیم ... من واقعا دروغ بلد نیستم ... واقعا بلد نیستم ... اما میخوام یاد بگیرم ... باید یاد بگیرم ... وقتی همه میخوان دروغ بشنون من چرا نگم .... حالم از تعهد به خودم بهم می خوره...
موظف شدم که نقاشی کنم ... بنا را گذاشتم بر این که منزوی ام ... ایستاده ام به نظاره ... خیلی حساس شدم ، خیلی ...
....
زندگی ام شده مثِ انتهای فیلم ۸.۵ فدریکو فللینی ،نورهای تند و صریح کمرنگتر میشوند و فضا تاریکتر و مبهمتر ...
نمی دونم کجا ایستاده ام ...!!!!!!!!!!!
حوصله ندارم زیاد حرف بزنم ... وگرنه تا فردا باید پرت و پلا بگم .....

اين عكس رو تقريبا دو سه ماه پيش گرفتم ....
جلوي موزه اي كه نزديك خونه ماست ....
زودتر ميخواستم نشون بدم ... اما كابل موبايلم گم شده بود ....تا اینکه ،امروز پيداش کردم ....
به نظر من عکس جالبیه ... شاید طراح با نمادها آشنایی نداشته ....
یا شاید هم ، میدونسته داره چی کار میکنه و از خودمون بوده ....
بهرحال دست اش درد نکنه ....
.....
در ضمن ، صد و چهارمین سالگرد پیروزی انقلاب مشروطیت ، این خیزش عظیم مردم ایران بسمت ترقی و پیشرفت را گرامی میدارم ... صد سال از آن جنبشی که با پاکدلیها آغازید ، می گذرد اما همچنان، بسیاری از آن آرمانها و اندیشه های بلند، ناکام و ساقط مانده است ... این مناسبت بهانه ای شد تا امروز، نگاهی دوباره داشته باشم به تاریخ مشروطه ی ایران ، اثر جاودانه احمد کسروی .
سل ... ا...ا...ا...م
دخترخانمهاي نازنازي ... آقاپسراي لپ گلي ....
حالتون خوبه ؟.... عزيزاي دلم .... گلهاي آفتابگردون ...منتظرم بودين ؟!!!
خوب اومدم ديگه ....اومدم تا بازهم شاد و خوشحال بشين ...
بچه ها، راستي، به مامان و بابا كمك مي كنيد ... چي ؟ ... نمي شنوم ...بلندتر بگيد ....چي ؟؟؟
آها... كمك مي كنيد ... بارك اله... آفرين ... صدآفرين ...هزار آفرين به شما دختر و پسراي خوب ....
بچه ها، راستي، شبها مسواك ميزنيد تا موش دندوناتون رو نخوره؟ .... مامان و بابا رو قبل از خواب بوس مي كنيد ؟
بعله .... من مي دونم كه اين كارها رو مي كنيد ....
بچه ها جونم ، شبها زياد آب نخورين .... واي واي .... چون يه موقع شيطون مياد به خوابتون ، زيرتون رو خيس مي كنيد ... واي واي .... از اين كارهای بد نكنيد عسل هاي خاله ....
بچه ها جونم اگر يه بار بابا پول نداشت كه براتون غذا بخره و از گرسنگی داشتین میمردین ... بهش غر نزنيد ...لامپ هاي اضافه رو خاموش كنيد ... چون ما تو تحريم هستيم ...راستي مي دونيد تحريم چيه ... نمي دونيد؟!! .... خوب مهم هم نيست ...اصلا چرا بدونيد؟!! ...
اين حرفا مال آدم بزرگ هاست !!... شما كه هنوز چيزي حاليتون نيست!! ...الهي خاله قربونت بره .. قند و عسلهاي خاله .
بچه ها، راستي نماز مي خونيد ..... چي ؟ نمي خونيد ؟ .... واي واي واي ... ديگه از اين حرفها نزنيد ...واي واي .... اصلا غلط مي كنيد كه نمي خونيد... بعله !!!! پس چي فكر كردين هم اش كه نبايد تصدقتون برم گاهي وقتها هم خاله عصبي ميشه ديگه ....
گريه نكنيد ... آخه خاله رو عصبي مي كنيد ... از آزاديهاي كه بهتون مي دم ،خيلي سواستفاده مي كنيد .... خاله فداتون بشه، من واسه خودتون مي گم كه نماز بخونيد .... بايد نماز بخونيد، تا خدا، مامان و باباتون رو، ازتون نگيره ... بايد نماز بخونيد، تا هميشه تو امتحانا، نمره هاي خوب خوب بگيريد ... آره ...عزيزاي دلم نماز يادتون نره ...
عزيزاي خاله ... الهي من قربونتون برم يه بار دوست دختر يا دوست پسر پيدا نكنيد ... واي واي واي ... خدا جيزتون ميكنه ...اوف ميشين .... اين كارها، مال ماها نيست ... مال آدم بدهاست ... اونها كه دوست شيطون هستن ... ما که فرشته ایم ... اصلا احساس نداریم ....
بچه ها جونم .... يادتون باشه اگه تو آينده بچه دار شدين ....صاحب يه دخترخانم گل يا یه آقا پسر تپل و مپل شدين ...اسمش رو هر اسمي نذارين ... چي بذارين؟!! ... الهي خاله فداتون بشه... الان بهتون میگم ... مثلا اگه بچه تون دزد و خلاف كار شد اسم رو سنگ افتادش رو بذارين : بيتا ... ساسان ... فرهاد ...مهران ...شيدا ...
اما اگه بچه تون ...كه الهي خاله فداش بشه ...مثل خودمون خوب و قديس و پاك شد، اسمشو بذارين : رضا ... محسن ...زينب ...طاهره
بچه ها جونم، اگه يه روز بزرگ شدين ... خانم و آقا شدين ... يه كار بد رو اصلا انجام ندین ... ربا نكنيد .... اين كار هم اگه بكنيد ... بازهم جيز ميشين ....پولتون رو زياد كنيد ...زيادِ زياد ...خيلي زياد ...بعد ببرين بذارين تو بانك ... تا اونم بهتون سودهاي زيادِ زياد بده ...این کار خیلی خوبه ... چون شما پولتون رو با خاله قسمت میکنید ...و هم خاله خوشحال میشه و هم شما...
الهي من براتون بميرم كه انقدر حرف گوش کن هستین .... اصلا شما رو خدا آفریده که خاله از صبح خروسخون تا بوق سگ، براتون سخنرانی کنه و چیزای خوب خوب یادتون بده و شما هم نق نزنید ...
بچه هاي گلم ... عزيزاي دلم ... برنامه امشب تموم شد ...كانال رو عوض نكنيد ...خاله مي خواد براتون يه آهنگ اشك آور و سوزناک پخش كنه تا جیگرتون حسابی کباب شه ...راستی، داشت یادم میرفت...یادتون باشه انگشت تو دماغتون نکنید ...
الهي من فداتون بشم ...تا فردا شب خدا نگهدارتون ....
.......
همه ي اين پيام ها و پند و اندرزهاي مهم و شيرين و سازنده، هرشب از يك سريال خوش ساخت و هنري ،كه تني چند از اساتيد هنربند كشورمان در آن حضور دارند به گوش مردم خوبمون ميرسه ...
من هم يك ربع آخر اين سريال رو بعلت تقارن پخش آن با حضورم در كانون گرم خانواده و صرف شامي خوشمزه، بلاجبار باید تماشا مي کردم ....من كه خداييش چندبار ديدم كلي آدم شدم ...ترسيدم ادامه بدم بشم فرشته!!! .... واسه همين ، يك هفته اي ميشه كه بخاطر امتناع از كمال و رسيدن به آدميت ترجيع ميدم شام رو تو حیاط ،تنها بخورم ....خوب ،من شعور ندارم ديگه... دركم به اين حرفهای قُلُمبه سُلُمبه نميرسه....
شما هم ،حتما ببينيد و سعي كنيد به اين نصيحتها گوش كنيد ...مشغول الذمه ي من هستين ، اگه تماشاي اين اثر فاخر و ارزشمند رو از دست بدين ... حتما ببينيد ....و سعی کنید آدم بشید ...
آقا جان ،چرا لج می کنید ؟!!! ... خوب آدم بشید دیگه ......
ـ آقاپلیسه: شما دو تا کجا دارین میرین ؟؟ !!!!
ـ ما دوتا سوسول :... ه..ی..چ..جا ...ما اصلا جایی نمیریم ...همین جوری اومدیم بیرون یه چرخی بزنیم ....کار خلافی کردیم آقای محترم ؟
ـ آقا پلیسه : زر نزن بابا ...صدای آهنگو کم کن .... موهات چرا انقدر بلنده ... خجالت نمیکشی خودتو این ریختی ساختی... عینه بچه ک..و..نی ها ...؟
ـ ما دوتا سوسول با یه نگاه کوتاه به هم : ببخشید قربان، لباس و موی ما که خیلی ساده اس .. ایرادش چیه .... ؟
ـ آقا پلیسه : باز که زر زدی عوضی .... بیا با من بریم تا ایرادش رو بکنم تو چشات !!! ... یالا پیاده شو ... یالا ببینم ...انگار آبکی مابکی خوردین ...آررررررره ه ه .... بو میدین ... یالا پیاده شو عوضی ....
ـ ما دوتا سوسول :آبکی چیه ؟؟؟؟ نه به جون مادرم ... ما اصلا اهلش نیستیم ... به خدا دروغ نمیگم قربان ...
ـ یه مشت سوسول دیگه مثل ما که رد میشن و ما رو میبینن : ... هه ...هه ... زرد کردن ...دارن سکته رو میزنن ...
ـ یه مشت آدم حسابی عینه آقا پلیسه : ... حقشونه ... کثافتای هرزه .. ببین چشاشو معلومه مسته ... اینا که خونواده ندارن ... یه مشت آشغالان ...علافن... حقشونه ... اگه این کثافتا ول بشن دیگه واسه مردم آسایش نمیمونه ....
ـ یه مشت آدم خیلی حسابی که تو چادر کنار خیابون به مردم خیلی خوب شربت میدن و کارای خوب خوب میکنن : ...خوب شکر خدا ... طرح شروع شده ... از اول هم باید همین جوری محکم عمل می کردیم ....
ـ و یه پیرزن که یه روز مثل ما یه سوسول بوده : الهی خیر نبینین...آب خوش از گلوتون پائین نره، که این جوونای بدبخت رو، اینجوری زجر میدین ....
... نیم ساعت بعد ... چندتا چهارراه بالاتر ...
ـ آرش سوسول : نیما ، جون تو، قِصِر دررفتیم ... مرتیکه داشت یه داستان واسمون درست می کرد ....اگه یکم دیگه گیر داده بود، بدبخت می شدیم ... دیدی؟؟ داشت به زور می ذاشت گردنمون که زهرماری خوردیم .... خوب شد نگفت ما از اسرائیل اومدیم ... هِی ... نیما با تو اَم ... چرا به من نگاه نمیکنی ...
ـ نیما سوسول خیره به خیابون : چیزی ندارم بگم ... حرفم نمیاد ...
- آرش سوسول : ول کن بابا ... مهم نیست ... پیش میاد دیگه ... میگم خوب شد دختر نشدیم ... این بیچاره ها که دیگه از ما بدبخت ترن ....
... یک ساعت بعد ... چندده تا !! چهارراه بالاتر ...
ـ آرش سوسول : نیما، راستی شنیدی که تافل هم دیگه تو این خراب شده برگزار نمیشه ....
ـ نیما سوسول : آره ... شنیدم ...
ـ آرش سوسول : این فارسی ۱ هم که قطع شده ... پارازیت زدن ... آره؟!! ... این فرکانس جدیدش رو به من بده ... مامان دهنمو سرویس کرده ...
ـ نیما سوسول : باشه ... حتما ...
... جلوی در ِ خونه ی امیر ...
ـ آرش سوسول : هِی نیما ... هِی ... چرا پیاده نمیشی ...
ـ نیما سوسول : آرش جان من حوصله ندارم ... نمیتونم بیام ... من میرم یه چرخی میزنم بعد میام سراغ تو ... اعصابم خیلی داغونه ... باید تنها باشم ... اوکی ؟
ـ آرش سوسول : آخه .. چرا ؟ مگه چی شده ؟ ... زشته اینجوری .. من به امیر گفتم تو هم میای ... واقعا زشته !!!! ...
ـ نیما سوسول : خواهش می کنم آرش ... اینجوری راحتترم گفتم که ،باید تنها باشم ...
ـ آرش سوسول با ناراحتی شونه ها را به سمت بالا پرتاب می کنه : باشه ... هر طور راحتی ... اما واقعا اتفاقی نیافتاده که تو بخوای اینجوری کنی ... تو دیوونه شدی ...
ـ نیما سوسول : عزیزم میام سراغت ... نگران نباش ... فقط میخوام با خودم تنها باشم ... خدافظ ...
نیما تنها در وسط خیابان ...نیما در سکوت ... همه ی تنش در سکوت ...و...
همه ی خیابان در هیاهو ... همه ی شهر در افتخار ... مردم، شاد ... مردم، خوشحال ... اینهمه عروسی ... اینهمه شادی ... چقدر مردم ، راضی ... رستورانها همه پُر ... ماشینها همه باکلاس ... اینهمه کوچه ورود ممنوع ... اینهمه خونه های خوشگل ... اینهمه ترافیک و خیابانهای وسیع ... فیلمهای تازه اکران خنده دار!!! روی پرده ها ...اینهمه رپر خوب ...اینهمه موزیک شاد ... اینهمه زندگی ...
...نیما شکست در خویش ... نیما نشست در خویش ...و بازهم سکوت ...
صدای فرهاد، همه ی فضای ماشین رو پُر کرده ... صدای فرهاد... همه ی فریاد نیما ... همه ی فریادِ مردم ِ خاموش ِ نیما ... همه ی فریاد دنیای نیما ...
آخرش یه شب ماه میاد بیرون ....
از سر اون کوه ، بالای دره ....
روی این میدون ... همیشه خندون ... یه شب ماه میاد ... .
عصر شادی مردم !!! ... عصر دلتنگی من ...
من دیگه رمقی برای رفتن ندارم ...
انگار این تنهایی را انقدر باید با خودم تکرار کنم تا عادتم بشه ، هیچ غزل تازه ای دیگه برای من شنیدنی نیست ...
سنگینی رخوت را روی تنم حس می کنم ....
غروبی خاکستری ...من در اتاقی در بسته ... ضعف بر بدنم مستولی گشته ... استخوانهای تنم زوزوه می کشند ....
این آرتروز کثافت هم دیگه داره منو از پا درمیاره ....
روزگارم از همه بیهوده تر شده است ...
کفگیرم به ته دیگ خورده است ... هرکس در زندگی یک فن را وسیله معاش خود قرار میدهد... اما من هیچ کاری بلد نیستم ...
کاش من هم، بهونه فارسی ۱ و سالوادور و خاله ربکا و ... رو می گرفتم ....
تقریبا نیم ساعت دیگه شام می خوریم ... بعد هم تا بوق ِ سگ بیدار می مانم ...
شب ها همه یکجور می گذرد ، بی خود و بی فایده ، ... فیلم ها هم برایم تکراری شده است ... هیچ حرف تازه ای ، برایم ندارند ... دیشب Grown Ups را دیدم. یک مزخرف عالی ...
.....
نور سربی رنگ موبایل، فضای تاریک اتاق را، کمی روشن می کند ....
جواب این یکی را، نمی توان نداد ... میل پایان ناپذیر من به شناختش محرکی ایست تا همین گفتگوهای تلفنی را غنیمت بدانم ...
با اشتیاق در زاویه حجم صدایش ، قرار می گیرم ...
از صدای لرزیده ام می فهمد که امروز اوضاع بدجوری افتضاح بوده ...احوالم را جویا می شود ... اما من اصلا یادم رفت همه ی آن دردها را ....
با کلامش، انتقام من را ،از یک بعد از ظهر سگی می گیرد .
و ....
از هیچ کس نمی گوید ... شخص سومی وجود ندارد ... تنها من و او ...
کلامش سنگین ،بیانش گیرا و پیامش هلهله ی امید ...
او یک دوست است ...یک انسان است ... همان چیزیست که خیلی ها آرزویش را داشتند .
از آن آدمهایی که با پروراندن ، پرورده می شود ...
برای ام روایتگر خلّاق و ساده و صادقی است که حق دارم برای داشتنش به خودم ببالم و پز دهم .
پس به احترام این دوست ، که حضورش ضربان نبض و نفس ام را گهگاه از یکنواختی در می آورد ، امروز را روز خوبی می دانم ...
امروزم، با حضور این دوست ، به آسانی نمُرد و فراموش نشد ...
این چند سطر را باید بنویسم تا قصوری را که جامعه ام در حقش کرد به میزان خودم جبران کرده باشم ، تا اشاره ای باشد به کارهای که باید در حقش می کردیم و نکردیم و مقاله های که باید می نوشتیم و ننوشتیم . من حق دارم به عنوان بخشی از جامعه برای این سهل انگاری و قصور خودم را نبخشم .
در روزگاری پیش از این ، چند سال پس از آنکه میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل را کشتند، به خواب علی اکبر دهخدا آمد و به تلخی یاردیرین را سرزنش کرد که :
" چرا نگفتی که او جوان افتاد ؟"
یعنی جوان مرد و دهخدا هراسان و خجالت زده از خواب پَرید و همان جا ، در جا ، مسمّط زیبایش را در رسای او سرود :
" یاد آر ، زشمع مرده یاد آر "
اما ما بیاد نیاوردیم و از سر ترس و تنبلی گذاشتیم تا خاطره ها و حقّانیّت ها رنگ ببازند و از یاد بروند و پروا نکردیم . پروا نکردیم از خودمان .
شاعری به کنار ، آدمی بود مهربان و شریف و دوستی بود در غایت لطف و عنایت برای سرزمینی که مردمش حافظه اشان را در میانه ی راه جا گذاشته اند .
هرگاه کارهایش را خواندم دلم گرفت که دستی چنان ماهر و ذهنی چنان جست و جوگر در زیر خاک مانده باشد .
ا.بامداد بی هیچ تردیدی ، از مهمترین و جست و جوگرترین روشنفکران ما بود و همچنان هم هست . در یادنامه های که پس از مرگش نوشتند گاه بخوبی به جایگاه و مقامش اشاره شد و گاه آنچنان با تکلف و تعارف آمیخته شد که وقار و حشمت و بزرگواری و آرامش اش ، پنهان ماند .
باید این چند خط را در سالمرگش می نوشتم تا کمی از بدهکاری ام را به چونان نجیب زاده ای بپردازم .

در این مدت کوتاه که نوشتن در وبلاگ را تجربه می کردم به آرمان های می اندیشیدم که از کودکی ذهنم با آنها درگیر بود و هنوز هم هست. آرمانهای دور و درازی که دور از دسترس می نماید اما معنای من را افزون تر می کند.
همه ی این راه پیچاپیچ و گاه بن بست آرمانها را باید طی کنم تا شاید به جایی برسم . در این دوران گذارِ تعیین کننده ، جایگاه پدیده ها و چشم اندازها ی مختلف برایم متغیر می باشد . به هر سو سر می کشم تا تکه ای از وجودم را بیابم و جدول هندسی افکارم را کامل کنم .
وبلاگ نویسی هم از همین حس نشات گرفت . اگر بخواهم به این دوره کوتاه اشاره کنم باید بگویم مجموعه بنیان های حسی ام و ترغیب و تشویق دوستانم در یکجا جمع شد و حاصل داد .
آشنایی با دنیای مجازی دوستانم که گاه از هر عینیتی ، ملموس تر و واقعی تر می نماید ،فرصتی و غنیمتی بود برای من تا با افکار ، روحیات و رویاهای قد کشیده هم نسلانم بیشتر و بهتر آشنا شوم . گرچه این آشنایی و مشکلات را از نزدیک لمس کردن، درد مرا افزون تر کرد اما برایم ترجمان جدیدی بود از حسرت و دریغ ، و بازگو کننده تنها ماندن ارزش های نسلی که بی حفاظ در معرض زمانه قرار گرفته اند .
همین وبلاگ ها بیانگر فرهنگ زنده ، پویا و در آغاز شکل گیری و رشد مردمانی است که با احساسات و تمایلات متفاوت در حال خارج شدن از درهای پوسیده و بسته گذشته اند . و همین نوشتن ابراز وجودی است برای نسلی که دیگر به سوراخ نمی خزد و نظاره گر جولان مرگ نیست و هنوز هم در میان این دود غلیظ نفس می کشد و هنوز هم زنده است و حقوق خود را طلب می کند .
جايي كه ايستاده ايم جاي كمي نيست . چون حامل بار فرهنگي مهمي هستيم كه بي انقطاع و يكسره بايد جاري و ساري باشد . بر چهارراه حساس ِ تاريخي اي ايستاده ايم كه در آن داد و ستد فرهنگي به شكلي نوين بروز و ظهور كرده است .
این وبلاگها تنها فرصت موجود برای ابراز وجود دوستان و هم احساسان من می باشد ... گرچه برخی از کارها در محدوده ی سلیقه ی من نمی گنجد اما باز هم غنیمتی است که باید قدر دانست . بی درنگ دیر زمانی طول می کشد تا با آزمون و خطا راههای ارتباطی بهتر و قویتری پیش بگیریم و دیگر اجازه ندهیم مغلوب و منفعل باشیم .
اگر قصد داریم به عنوان قشری فرهنگی و با تفکری عمیق در میان این هوای مسموم و تبلیغات منفی قوی و با صلابت سر پا بمانیم باید ذهن خود را به تراوش افکار نو و بدیع عادت دهیم و از دریوزگی تفکر و کم کاری و ادعای زیاد پرهیز کنیم ... تحسین های سود جویانه و حرف های ارزان قیمت جز کسالت روح و به عقب راندن ما از رتهی که در پیش داریم کار دیگری نمی کند . دوستانی که من در اینجا یافتم به اندازه ای قابلیت فراوان در عرضه کارهای خوب دارند که اغراق نیست اگر عنوان کنم آینده ی این روزنه های کوچک رسانه های بزرگی است که حرف های زیادی برای گفتن دارد .
نباید اجازه دهیم روزانه از بالا به پایین نشت کنیم و با چانه زنی خود را سرگرم کنیم ... این در واقع همین چیزی است که لومپن والتریا می خواهد . جو پوپولیستی جامعه و حاکمیت سرزمین ما ارائه کارهای متفاوت را بر نمی تابد و بسیار دوست می دارد که ما از کارهای رسانه ای تنها هدفمان ایجاد پلی باشد بین خودمان تا به چهار دیواری های خودمان سرکی بکشیم و خودمان را با این قبیل کارها سرگرم کنیم ...بديهي است كه در قوم و قبیله امروز ما، رسانه پيشتاز و آوانگارد جاي چنداني در اينجا ندارد . خوشحالم ، که در بین دوستانم ،حجم کارهای خوب و ارزنده به اندازه ای بالا و گسترده است که چشم انداز آینده دلگرم کننده و امید بخش است .
جايي كه ايستاده ايم جاي كمي نيست . شايد جاي كوچكي باشد اما جاي محكمي است .اگر ريشه داشته باشيم جاي پايمان سفت مي شود و نمي گذارد جاهلان و جاعلان هویت انسانی ، ما را از جايمان بكنند و جدا كنند و چشم بسته پرتمان كنند به درون گدازه ي سيال و روان و گسترده اي كه آماده ي همراهي اش نبوده ايم.
اگر بدانيم در اين بازار آشوب به چه ميزان مهم و كارآمد هستيم ، به فعاليت هايمان معنا و ساماني ديگر مي بخشيم . و نگاهمان به جايگاه انسان و تقدير و راه رهايي و آزادي اش نگاهي عميق تر و كارسازتر خواهد بود.
جايي كه ايستاده ايم جاي كمي نيست . در همين جا دوستان كارآمدي داريم ... وقتي آدمهايي مثل مهدي (بي اف) و يوسف و كيا (نقطه چين ها) در همين مساحت كوچك با كارهايي متفاوت همچنان مانده اند آسوده مي شوم كه سلسله كارهاي خوب ، همچنان باقي است . و لابد برخی اسم های دیگر که از خستگی امروز یادم نمی آید.!
از مدت ها پیش در برابر پیشنهاد دوستان ام برای ایجاد یک سایت سرسختی می کردم ... اما پس از ایجاد وبلاگ و چشیدن طعم خوشمزه و دوست داشتنی معجونِ ارتباط اینترنتی ، تصمیم به ایجاد این پایگاه اینترنتی گرفتم ... بدون شک آشنایی با دوستان بلاگر و مطالعه کارهای آنها مشوق اصلی من برای این کار بود ...
من قصد ترک وبلاگ را ندارم ... اصلا ... اینجا اولین خانه ی اینترنتی من می باشد و به قول یکی از دوستانم حکم دفتر خاطراتی دارد که نگارش در آن لذت خاص خود را دارد ... بطور کلی این فضاهای اینترنتی چه وبلاگ باشد و چه سایت ، به مثابه لوح های سفیدی هستند که در اختیار نگارنده قرار می گیرد تا آنچه را که در چنته دارد ارائه دهد .
این سایت پایگاه همیشگی من و پل ارتباطی من با همه ی شما دوستان فهیم ام می باشد . دلیل نام گذاری سایت به نام خودم یعنی "حامی"(حامد) نام حقیقی ام و نام خانوادگی ام ، این حققیت است که می خواستم این پایگاه اینترنتی ، پدر و مادر مشخصی داشته باشد .(باباش که منم حالا مامانش کی بوده نمی دونم ... پیدا کنید پرتغال فروش را!!...) از طرفی دیگر آدمهای از بردن نام و شهرت خود هراس دارند که خلافی و اشتباهی کرده باشند ... ما که نه خلافی کرده ایم و نه جرمی مرتکب شدیم ...
باید اضافه کنم که در این سایت نوع نگارش متون و مطالب با آنچه در وبلاگ خواهد بود بسیار متفاوت است ... راحت تر بگویم باید دست به عصا راه بروم ... لااقل از ذکر بعضی از مسائل فاکتور می گیرم ... دوست دارم در این سایت با کمک دوستانم کارهای صورت گیرد که توانایی ها و قابلیت هایمان را بدون در نظر گرفتن تمایلات و رفتارهای شخصی امان به نمایش بگذاریم ... زمانی که برای معالجه به دکتر می رویم آیا لزومی دارد از تمایلات و مسائل روی تختخواب آقا یا خانم دکتر چیزی بدانیم ؟ اینجا هم همین است. جایگاهی برای هنر ،ادبیات ، تحلیل های اجتماعی و غیره و ذالک .
امید است ، این نسل از قشر ما ،که در بدترین شرایط این سرزمین زیست، حضورش در این رسانه های اجتماعی معنايي داشته باشد ... و سنگي باشيم در راهي براي نشاني و شهادتي به ديگران كه در آینده مي خواهند بيايند و نه سنگ كوري كه مانعي باشیم براي قدم برداشتن دیگران . چنانکه دیگران برای ما همان سنگ کور بودند .
ما را از جهان دور نگاه داشتند ... و چون دور نگاه داشته شديم ؛ تصويرمان معوج تر ،كج تر و كدرتر و دورتر و نامعلوم تر مانده است و هر چه تصويرمان مبهم تر و بيم افزون تر شد در پي يافتن راهي براي آسوده شدن از اين بيم ، یا به دیگران پيوستيم يا از دیگران گريختيم و در هر دو حالت باختیم . راهی جز ماندن و تکاپو و کاویدن برای ما نمانده است . یادمان باشد ما کم نیستیم ، ... اما باید بیشتر کار کنیم. هر کس در هر سطحی از دانش و آگاهی که باشد ، می تواند کارهای بزرگی انجام دهد و میخی باشد برای محکم تر کردن خیمه ای که شادی و آزادی و اندیشه ی پویا ،در زیر آن برای همه ی مردم مهیا باشد .
پستی در وبلاگ قرار گرفت که بسیار نپخته و نسنجیده نوشته شده بود. ویرایش متن را به دوستی سپرده بودم که بدبختانه رعایت امانت نکرد و در متن اصلی تغیرات زیادی ایجاد کرده بود .
من نیز از فرط خستگی حاصل از فشار کارهای این چند روز ، فرصت مرور دوباره متن را نداشتم و تنها با فشار دکمه های Copy و Paste متن را در وبلاگ قرار دادم كه بعد از دريافت نظر دوستان خوبم يوسف عزيز و احمد نازنين بلافاصله در جهت اصلاح برآمدم و پست را بطور موقت حذف كردم .
يوسف جان ،جوابي هم كه در پاسخ كامنت شما دادم قبل از مطالعه دقيق متن بود ...
بهر روي از دوستان خوبم ، بويژه يوسف و احمد پوزش مي خواهم .
خشونتهاي خانوادگي ريشه در نابسامانيهاي اجتماعي دارد .

ـ زن جواني كه از سوءظن همسرش به ستوه آمده بود با ريختن بنزين بر روي خود اقدام به خودسوزي كرد.
ـ مردي به خاطر سوءظن همسرش را با ضربات چاقو به قتل رساند.
ـ مردي خشمگين در مقابل ديدگان وحشت زده دخترش،همسرش را به قتل رساند.
ـ خشونتهاي خانگي، بيش از سرطان و تصادف باعث از بين رفتن سلامت زنان در دنيا ميشود .
ـ ۶۶ درصد زنان ایرانی حداقل یکبار مورد خشنونت قرار گرفته اند .
ـ يك تحقيق 10 ساله درخصوص همسركشي در ايران نشان ميدهد كه آمار قتلهاي خانوادگي كشور مشخص نيست.
همين چند وقت پيش با پسري آشنا شدم كه ميگفت بخاطر بد رفتاريهاي نا پدري اش كه پي به تمايلات ج.ن.سي اش برده مجبور به اقامت تو يك خوابگاه شده است .
يكي از دوستان نزديكم بخاطر رفتار جنون آميز پدرش كه دوست ندارد پسري به اين شكل و ريخت داشته باشد اين روزها در شرايط روحي وحشتناكي به سر مي برد.
اينها همه بخش هاي از واقعيات تلخي است كه يا در رسانه هاي مختلف و يا بطور مستقيم در زندگي اطرافيان و آشنايان ميبينيم و در جريان خشونت عليه زنان و اقليت هاي ج.ن.سي قرار مي گيريم . پدیده ی وحشتناکی كه بطور همه گير در سكوت پيشرفت مي كند و همه افراد كم و بيش با آن در گير هستند.
بسته به تعريفي كه از خشونت خانگي در فرهنگهاي مختلف هست اين نشانهها متفاوت است، در بعضي فرهنگها تحمل نسبت به اعمال خشونت بالاتر است، در واقع براي دستيابي به نشانههاي خشونت خانگي بايد تعريف دقيقي از فرهنگ حاكم بر جامعه مورد نظر داشت تا بر اساس اين تعريف نشانهها مشخص شوند.
بصورت عام می توان عنوان کرد هر رفتاري كه باعث رنجش و آزار فرد شده و در روند رشد شخصيتياش اختلال ايجاد كند خشونت نام ميگيرد، اين رفتارها باعث ميشود كه فرد احساس رنجش كرده و دچار اختلالهاي رفتاري شود. اگر اين رفتارها در محيط خانه و از سوي افراد خانواده سربزند خشونت خانگي نام دارد.
منشاء خشونت در واقع يك نوع اعتقاد و باور ضمنياست كه فكر ميكند ميتواند مشكلات را با اعمال خشونت حل كرد. جايبسي تاسف است كه بپنداريم چاره خيلي از مشكلات خشونت است نه مفاهمه و گفتوگو. در واقع خشونت يك نوع فرار از مشكلات است به شيوهاي كه نتيجه مطلوبي را هم در پي نخواهد داشت. علاوه بر علتي كه ذكر شد الگوهاي رفتاري كه آموخته ميشود در اين زمينه خيلي موثرند. پسري كه شاهد ضربوشتم مادرش توسط پدرش است خيلي احتمال دارد كه وقتي خودش تشكيل خانواده ميدهد در مواجهه با اطرافيانش آن رفتارها را تكرار كند ؛چرا كه تا حد زيادي اعمال خشونت بستگي به اين دارد كه رفتارهاي خشن براي شخص آشنا بوده باشد.
اما آنچه مسلم است اينگونه رفتارها ريشه در روابط بيمارگونه اعضاي خانواده دارد. مشكلات عاطفي، رواني، جنسي، اقتصادي، اجتماعي و بهطور كلي نهادينه شدن فرهنگ خشونت از ديرباز در خانوادهها موجب روند روبهرشد اين معضل شده است. بسياري از مردان از قدرت قانون سوءاستفاده كرده و زنان و اقلیت های ج.ن.سی را مورد آزار و اذيت قرار ميدهند.
بهدليل نبود آموزش و راهكارهاي عميق و قابل دسترس، هركدام از اعضاي خانواده خود قانون شده و به ارتكاب خشونت علیه آنچه دوست ندارند، ميپردازند.شناخته شدهترين اعمال خشونت، نوع فيزيكي آن است اما خشونتهاي رواني هم وجود دارند. مواردي مانند تحقير، خشونت كلامي (فحش و ناسزا)، خشونت اقتصادي (در تنگنا قرار دادن افراد خانواده) هم از مصاديق خشونت خانوادگي هستند. ولي در عمل ارتكاب خشونت بيشتر از جانب مردان هم در عرصه عمومي و هم در عرصه خصوصي است.
بعضي اوقات هم مشكلات اقتصادي و تنشهايي كه فرد با آن برخورد ميكند باعث ميشود كه وي بخواهد تنشهاي خود را با خشونت روي اطرافيان و زيردستان خود اعمال كند. از طرف ديگر خشونت خانوادگي محدود به مردها نميشود و مادري كه با فرزندش رابطه پرخاشگرانه دارد هم دچار نوعي خشونت شده است. ضمن اينكه خشونت خانوادگي ميتواند ريشه در نابسامانيهاي اجتماعي و روانشناختي فرد متجاوز هم داشته باشد.
نوع نگاه و رفتارهاي تحقير كننده، استفاده دائمي از كلمات توهينآميز، اعمال محدوديتهاي مالي و حتي بيتوجهي به فرد نيز از جمله نشانههاي اعمال خشونت است.
اينجا خشونت كلامي و فيزيكي رايج است و در موارد زيادي نيز از پيشرفت فرد در جامعه جلوگيري ميشود؛ مثلا به فرد اجازه بروز تواناييهايش داده نميشود و با وضع مقررات محدودكننده در خانه كه از مصاديق آشكار خشونت خانگي است، شرايطي ايجاد ميشود كه عملا فرد از دستيابي به موقعيتهاي گوناگون بر اساس توانمندياش باز ميماند.(این مورد را من در زندگی بسیاری از نزدیکانم میبینم )
نوع ديگر خشونت، خشونت ج.ن.سي است كه كمتر به آن پرداخته شده است. بايد بدانيم كه در چارچوب روابط ج.ن.سی ما با پديدهاي به نام تجاوز ج.ن.سي مواجهيم؛ يعني برقراري رابطه ج.نس.ي با طرف مقابل كه برخلاف ميل وي صورت ميگيرد. از ديگر مصاديق خشونت نيز ميتوان به تهديد به جدايي قطع رابطه و طلاق، بيرون كردن فرد از خانه، تحقير وضعيت جسماني فرد اشاره كرد.
متاسفانه حاكميت الگوهاي مردسالاري در خانواده كه شرايط فرادستي را براي مردها و فرودستي را براي زنها و سایر افراد با گرایشهای متفاوت فراهم كرده، عامل مهم تداوم شرايط انواع خشونت خانوادگي است؛ يعني دارا بودن پايگاه اقتصادي و اجتماعي بالاتر از سوي مردان باعث ميشود كه سایرین به دليل عدم برخورداري از فرصتهاي تصميمگيري و همچنين قرارگرفتن در شرايط وابستگي اقتصادي، بيشتر در معرض اين خشونتها قرار گيرند؛ چرا كه به علت ساختار مردسالارانه جامعه چندان دست آنها (زنان و اقلیت های ج.ن.سی) براي مقابله و ايستادگي در مقابل خشونت باز نيست.
به قسمت کوچکی از قوانین جزایی ایران امروز اشاره می کنم . از "امیریل امیر افشاری" وکیل مجرب و دوست خوبم کمال سپاس را دارم که این موارد را از کتاب های مربوطه برای ام استخراج کرد .
"پس از انقلاب ۵۷، در قانون تعزيرات مصوب 1362، جنبة عمومي از خشونت فيزيكي عليه اشخاص حذف گرديد و در حال حاضر مطابق مواد 614، 613، 612 ق.م.ا. مصوب 1375، ايراد صدمات عمومي به ديگري داراي جنبة عمومي بوده و حتي با گذشت شاكي خصوصي، مانعي در جهت اجراي مجازات از باب مصالح اجتماعي نميباشد. با اين وجود مقنن ايران هيچ گاه به قباحت ارتكاب چنين اعمالي بر زنان به عنوان قشر آسيبپذير و نيازمند حمايت به ويژه در كانون خانواده توجه نداشته و گاه مرتكب را از مجازات معاف مينمايد. اين معافيت در قانون مجازات عمومي، نسبت به قوانين جزائي قبل از سال ۵۷ نمود بيشتري دارد.
مطابق ماده 179 ق.م.ع. هرگاه شوهري زن خود را با مرد اجنبي در يك فراش(همخوابگی) يا در حالي كه به منزله وجود در يك فراش باشد، مشاهده نمايد و شوهر مرتكب قتل، جرح يا ضرب يكي از آنها يا هر دو شود، معاف از مجازات ميگردد. هرگاه كسي به طريق مزبور دختر يا خواهر خود را با مرد اجنبي كه علاقة زوجيت بين آنها نباشد، ملاحظه نمايد و مرتكب قتل گردد به حبس تأديبي از يك ماه تا شش ماه محكوم ميشود .
همچنين برادر يا پدري كه خواهر يا دختر خود را با مرد اجنبي ببيند و مرتكب قتل شود از تخفيف مجازات برخوردار ميگردد و مجازات اعدام در مورد آنان تبديل به حبس ميشود و همين حالت در مورد ضرب و جرح زن و مرد اجنبي توسط شوهر، برادر و پدر در ماده 179 ق.م.ع. در نظر گرفته شده بود. قانون مجازات اسلامي با ماده فوق، معافيت از مجازات را صرفاً براي شوهر در نظر گرفته است. در مادة 630 ق.م.ا. بيان ميدارد: «هرگاه مردي همسر خود را در حال زنا با مرد اجنبي مشاهده كند و علم به تمكين زن داشته باشد ميتواند در همان حال آنان را به قتل برساند و در صورتي كه زن مكره باشد فقط مرد را ميتواند به قتل برساند». حكم ضرب و جرح در اين مورد نيز مانند قتل است ."
گرچه احراز شرايطی که جواز دست زدن به این عمل می باشد، گاه بسیار دشوار است اما بهر روی این موارد بخشی از قوانین جزایی کشورمان است .
همین چند وقت سیمای وطنی سریالی پخش می کرد که در آن هنرپیشه زن که مورد ضرب و شتم شوهر خود قرار گرفته بود به یک مثلا وکیل ریش سفید مراجعه کرده بود و وکیل هم به او موعظه می کرد که دختر جان سر به سر شوهرت نگذار . حرف محرکی نزن تا کتک نخوری . حالا هم که شکر خدا زنده ای ، برو بشین زندگی ات را بکن و ... .
یعنی بطور غیر مستقیم القاء می کرد که اگر كسي زن خود را بزند ميگويد زن خودم است و بحث حوزه خصوصي خود را مطرح ميكند و به کسی ربطی ندارد مگر اينكه ضربوشتم شديد و توام با ضرب و جرح باشد .
از طرف دیگر ، برخلاف باور عامه تحقيقات نشان ميدهد كه حتي عامل تحصيلات هم متضمن، تعيينكننده و پيشگيرانه در اين زمينه نيست و يك فرد تحصيل كرده هم ممكن است الگوي پدرو مادر خود را در خانه اجرا كند و افزايش سطح سواد و تحصيلات تنها در كنار ساير عوامل ميتواند در كاهش اين خشونتها موثر باشد و اين مسئله بيشتر به عوامل فرهنگي و اقتصادي برميگردد. مثلاً قبايل بدوي و كاملاً بيسوادي وجود دارند كه در درون خود هيچ اثري از خشونت يا خشونت خانوادگي ديده نميشود.
خيلي از زنها و فرزندانی كه كتك ميخورند خودشان متوجه نيستند كه مورد خشونت قرار گرفتهاند و فكر ميكنند شوهري و پدری كه سر آنها داد ميزند يا به آنها فحش ميدهد رفتاري عادي را بروز ميدهد و همه شوهرها و پدرها اينطور رفتار ميكنند! ولي اقدام مناسب در اين زمينه آن است كه بفهميم اين رفتارمان دچار آسيب است و رفتار شوهر و پدر نبايد الزاماً اينگونه باشد.مثال جالبي ميزنم ، امیریل امیر افشاری تعریف میکرد :دختر جوانی پيش من آمد كه بعد از نامزدي با شخصي مورد ضرب و شتم وي قرار گرفته بود و ميگفت همسرم مرا جلوي ديگران كتك ميزند و ميخواهم طلاق بگيرم. وقتي از او پرسيدم پس به دليل كتك خوردن از همسرت ميخواهي از وي جدا شوي؟ با كمال تعجب شنيدم كه گفت: نه، مطمئنم چون مرا دوست دارد كتكم ميزند ولي مشكل من با او آن است كه با دختر ديگري دوست شده است.!!!
شواهد نشان ميدهد كه بيشتر افراد خشونت ديده نسبت به اين عمل آگاهي ندارند، در واقع تعداد زيادي از مردم نميدانند كه نسبت به اين رفتارها بايد عكسالعمل نشان داد. به اين ترتيب گروهي سالها در شرايط سخت و با تحمل خشونت خانگي زندگي ميكنند.
آیا تا کنون از خود پرسیده ایم تحمل این گونه خشونتها چه آيندهاي را براي قرباني رقم ميزند؟ كودكاني كه در محيطهاي خشن خانگي رشد ميكنند ميآموزند تا در آينده به محض اينكه در شرايط استرس قرار گرفتند اعمال خشونت كنند، اين گروه از كودكان هر چند در كودكيشان از اعمال خشونت رنج بردهاند اما ناخودآگاه در بزرگساليشان در رويارويي با نخستين مشكلات با بروز همان رفتار خشن سعي دارند تا از خودشان دفاع كنند.
زنان و اقليت هاي ج.ن.سي همچنان با اين زشت ترين نماد تبعيض و نابرابري در حقوق و در زندگي روزمره خود در سرتاسر جهان روبرو هستند خشونت عليه زنان و اقليت هاي ج.ن.سي هر گونه عمل خشن مبتني بر جنسيت كه موجب آزار يا صدمه جسمي ،ج.ن.سي يا رواني گردد .
لازم بذکر است كه كشورهاي ديگر نيز، حتي همان پيشرفته ها و دموكرات ها هم هنوز با اين پديده هاي زشت اجتماعي روبرو هستند و گاه تمهيداتي هم در جهت رفع بحران از طرف دولتمردان آنها انديشيده نمي شود.
من در اينجا قصد نداشتم به بررسي علمي و پژوهشي مسئله ي خشونت هاي خانگي و اجتماعي بپردازم بلكه سعي اين بود كه دغدغه هاي خودم را از آنچه كه ميبينم و درد مرا صد چندان مي كند با شما درمیان گذارم .
دوستان هوشیار و بیدار ، ما بعنوان بخش آگاه این سرزمین باید بیشتر از همه به این حقیقت واقف باشیم که :
انسان هويتی پيچيده و چند جانبه دارد و اين از جمله يکی از اسباب گونه گونگی و تفاوت انسانهاست. يکی ازحقوق بنيادين انسانها که در قوانين حقوق بشری بدان استناد می شود اين اصل است که همه انسانها آزاد بدنيا می آيند و داری حقوق مساوی اند. پس ميتوان استتناج کرد که هر انسانی فارغ از زن يا مرد بودن، فارغ از خودی يا دگری بودن با هم برابر و دارای شآن و منزلت انسانی يکسانی هستند.اما هر کشور و جامعه ای بر اساس ارزشهای فکری- فرهنگی و پيشينه تاريخی- اجتماعی و سياسی خود از انسان و حقوق و منزلت او برداشتها و شناخت خاص خود را دارد. به همين سبب آنچه که در يک اجتماع بعنوان هنجار و يا خرده هنجار حساب ميشود ممکن است در جامعه ديگری بعنوان کلان هنجار يا ناهنجارمحسوب شود.اگر گسترش شهر نشينی، راهها، تکنولوژی و کلآ رشد صنعتی را نشانه مدرن بودن جامعه بدانيم،مدرنيته همانا انعکاس و تاثير اين تحولات در ذهنيت اجتماعی و فرهنگ مردم است. با اين تعريف سطح رشد صنعتی، فرهنگی و ذهنيت اجتماعی کشور ما نشان از آن دارد که جامعه ما قریب به صد سال است در حال گذار به مدرنيسم و مدرنيته است ، گرچه در این راه با فراز و فرودهای فراوان روبرو بوده است. هر اجتماعی در مسير حرکت خود به سمت مدرنيسم خواه ناخواه سيستم سياسی، ارزشهای فکری- فرهنگی و در نتيجه ذهنيت خود را دچار تحول می کند. درست در چنين مسيری است که طرح مباحثی همچون حقوق زن و مرد، رابطه اقليت و اکثريت، باز تعريف هنجارها، مسائل دگرباشان و کلآ مفاهيم گوناگون حقوق بشری معنا می يابند. امتناع از پرداختن به اين مباحث هر چند ممکن است تحت لوای حفظ حقوق اکثريت يا دفاع از ارزشها و هنجارهای اجتماعی پذيرفته شده ، توجيه شود اما پشت زمينه آن همانا تآسی از فرهنگ خودکامگی و بهره وری از اعمال زور برای رقم زدن سرنوشت انسانها، مقابله با تجديد فرهنگ و ذهنيت اجتماعی ونتيجتآ تقابل با حرکت جامعه به سمت مدرنيته می باشد.بخشی از هنجارهای جا افتاده و پذيرفته شده جامعه ما نشان بارزی از عدم التزام به آزادی انديشه و برابری انسانها دارند و از آبشخور فرهنگی زور، تحميل ، خودکامگی و پیش داوری تغذيه می کنند. رد کردن، سکوت، پنهان سازی و نفی دگرباشان- همجنسگرايان يکی از اين نمونه هاست. پس گرفتاران در چنين چنبره ای خواه ناخواه برای گشودن پنجره ای رو به فضای آزاد تلاش خواهند کرد تا منزلت انسانی نفی و لگد مال شده خود را باز يابند.
بديهي است براي افكار روشن و خرد مدار و متعادل پذيرفتني نيست كه نسبت به روابط خشونت آميز درون جامعه سرپوش گذارند و براي حل ماجرا صورت مسئله را پاك كنند.

آینده از آنِ آنهاییست که در شرایط حال، بیشتر از دیگران درد می کشند ،اما باز هم می اندیشند .
بعد از مدتها ذهنم آرام شد . در اين چند هفته اخير به شدت با خودم درگيري داشتم . اتفاقاتي كه براي من رخ داد به خودي خود، آنقدر ناراحت كننده بود كه براي مدتي اعصاب مرا خورد کند. در کلکسیون بیماریها و ضعفهای جسمانی، فقط ناراحتی قلبی موجود نبود که شکر خدا، این یکی هم به یُمن این حوادث به لیست اضافه شد ...
ديروز با ديدنِ پيام ِ، قديميترين و بهترين دوستم همه چیز تمام شد .
شروع دوباره و از نو آغاز كردن ، كاري بزرگ و دلگرم كننده است . اما اگر اين شروع مجدد براي يك دوست قدیمی و صمیمی باشد به اندازه اي خوشحال كننده است كه در چند خط نوشتن نمي توان اين حس را توصيف كرد .
فهميدن اشتباهات گذشته و تصميم براي جبران يعني : خود پيروزي .
كاش مي توانستم بيشتر و واضحتر بنويسم . براي رضايت خاطر بهترين دوستم از شرح ماجرا و نام بردن از او خودداري مي كنم . ماجرايي كه رخ داد براي من و دوستم بسيار تلخ بود اما در نهايت نتيجه بزرگي داشت .(اگر یک کم زرنگ بودید،می تونستید کامنت دوستمو که در پست قبلی نوشته و همه چی رو توضیح داده بود، بخونید و در جریان یک ماجرای جنایی ـ پلیسی !!! ، قرار بگیرید ....)
شك ندارم بعد از چند وقت با دوستي روبرو خواهم شد كه به اندازه كافي درس براي ياد دادن به ديگران آموخته است .
و خوشحالم كه بدترين اتفاقات هم ، اگر خاطر من و (...) را براي چند روز از هم مكدر كرد اما در نهايت عمق بيشتري به اين دوستي داد . اين را كساني بدانند كه مدتهاست قطع اين دوستي را با اجراي نقشه هاي مختلف دنبال مي كردند .دوازده سال دوستی شوخی نیست ... یعنی یک عمر ... همین سالها یک اعتبار بزرگ برای دوستی ماست .
من و (...) جزئي از هم هستيم براي هميشه .
حرمت اعتبار خود را
هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن
که ما هر یک یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه
و آرمانهای خویش را
به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن
تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت
چگونه معنا می شود
از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر
بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که در زندگی خویش
که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد
با دم زدن در هوای گذشته
و نگرانی فرداهای نیامده
انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود
هر روز، همان روز را زندگی کن
و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای
و هر گز امید از کف مده
آنگاه که چیز دیگری
برای دادن در کف داری
همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد
که قدمهای تو باز می ایستد
و هراسی به خود راه مده
از پذیرفتن این حقیقت که
هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد
تنها پیوند میان ما
خط نازک همین فاصله است
برخیز و بی هراس خطر کن
در هر فرصتی بیاویز
و هم بدینسان است که به مفهوم شجاعت
دست خواهی یافت
آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت
عشق را از زندگی خویش رانده ای
عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری، سرشارتر شود
و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری، آسان تر از کف رود
پروازش ده تا که پایدار بماند
رؤیاهایت را فرومگذار
که بی آنان زندگانی را امیدی نیست
و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد
از روزهایت شتابان گذر مکن
که در التهاب این شتاب
نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش
که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی
زندگی مسابقه نیست
زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش
که در هر گامش
ترنم خوش لحظه ها جاریست.
خشونتهاي خانگي، سلامت روانيجامعه را تهديد ميكند.

«از پله زمين خورده، چه جوري بگم پلهها ليز بود، پاش سر خورد و توي راه پله افتاد، بدجوري افتاد...» هنوز دختر نوجوان لب به سخن نگشوده که اين حرفها را پدرش به زبان ميآورد. پزشک رو به دخترک ميگويد: «داشتي بالا ميرفتي يا پائين مياومدي که زمين خوردي؟»
پدر که اصلاً از اين پرسش خوشش نيامده ميگويد: «چه فرقي داره، آقاي دکتر؟ بالا و پائين نداره. زمين خورده ديگه.» پزشک با لبخند و خونسردي اشاره ميکند که از نظر چگونگي آسيب و ضربات در اندامهاي گوناگون مهم است بداند که در چه وضعيتي دخترک از پلهها افتاده و ادامه ميدهد: «دختر جان! چرا خودت چيزي نميگي؟»
پدر ميگويد: «خيلي ترسيده. آخه بدجوري زمين خورد.» با گفتن اين حرفها اشک از چشمان دختر نوجوان سرازير ميشود؛ اشکي که خيلي با حرف زدن فرق ندارد ...
با نگاهي به تاريخ، ميتوان ديد که ، سياستمداران و قانونگذاران اصلاً نگران تبعات خشونت در خانوادهها نیستند و به اين پديده از پنجرهاي غير از دستگاه قضائي و جرم شناسي نگاه می کنند.
فکر می کنم در سال2002 بود که ، سازمان بهداشت جهاني با انتشار گزارش جهاني درباره خشونت و سلامت نشان داد که اين انديشهها و رفتارها تا حدودي تغيير يافته و جنبش ضد خشونت در جهان شتاب گرفته است.
طبق گزارشهاي موجود، چنين به نظر ميرسد که سالانه 6/1 ميليون انسان به علت انواع خشونتهاي دو نفره يا گروهي جان خود را از دست ميدهند. البته شايد مهمتر اين باشد که ميليونها انسان از خشونتهاي غير کشنده جان به در ميبرند ولي ديگر هرگز زندگي سالمي را تجربه نميکنند.
معلوليت و آسيب ناشي از آن گاه جبران ناپذير است و فرد نميتواند تا پايان عمر از آن خلاصي يابد. افسردگي، اعتياد به انواع موادمخدر يا قرصهاي خياباني و مشکلات جنسياز ساير ناهنجاريهايي به شمار ميرود که زندگي اين قربانيان خشونت را تباه ميسازد. از طرف ديگر گاهي اين مشکلات فردي باعث ايجاد نابسامانيهاي اجتماعي ميشود.مانند اعتیاد.اعتياد مسري است؛ اعتياد فرد علاوه بر نيستي خود به اعتياد ديگران و در نهايت نابودي چندين زندگي منجر ميشود.
آمار یک دوست روانشناس را برایتان نقل می کنم : شايد دردناک ولي جالب توجه باشد که بدانيد 6 درصد از افسردگيهاي مزمن فقط به دليل سوء استفاده جنسي از کودکان حاصل ميشود؛ يعني يک خشونت جنسي ميتواند تاثيري چنين مزمن داشته باشد و زندگي يک فرد را حتي در بزرگسالي تحت تاثير قرار دهد.
آثار دراز مدت ناتوانيها و معلوليتهاي ناشي از خشونت، فشار اقتصادي حاصل از فوت نان آور برخي خانوادهها به دنبال خشونت، آثار اجتماعي انواع گوناگون اين پديده که به طور مثال به صورت ترويج اعتياد نمود پيدا ميکند و ساير مسائل را هم بايد در نظر گرفت.
ـ آيا تنها آنچه در خانواده مانند كتك زدن و ضرب و شتم رخ مي دهد خشونت است؟
ـ آيا وضع قوانيني در جامعه كه تبعيض را بيشتر مي كند خشونت نيست ؟
ـ آيا مزاحمت هاي خياباني و طعنه ها و زخم زبان ها در محيط هاي كار و تحصيل و ... خشونت نيست ؟
ـ آيا اداب و رسوم كهنه و دست و پا گير بسياري از مناطق خشونت نيست؟
ـ آيا رفتارهاي كه اثار مخرب آنها به چشم نمي آيد اما تحملشان بسيار دشوار است مانند دروغ گفتن ،بي توجه بودن به خواسته ها ،تهمت زدن ، تمسخر كردن و ... خشونت نيست ؟
پس از طرح اين پرسش ها ،بايد پرسيد آيا يك گرايش ج.ن.سي متفاوت به خودي خود بيماري است يا اين رفتارهاي خشونت آميز جامعه است كه ازفردي با گرايشي متفاوت انسان بي انگيزه اي مي سازد كه به انواع بيماري ها و عوارضي همچون :اضطراب،افسردگي،ترس،كاهش اعتماد به نفس،مشكلات ج.ن.سي ،اختلال خواب ، اختلال در روابط و ... دچار است ؟
گرچه بروز خشونت در خانواده هاي ايراني پديده اي تازه نيست . اما پيچيده تر شدن روابط اجتماعي و خانوادگي سبب شده است خشونت نيز چهره جديدي به خود بگيرد . تعريف خشونت بسته به فرهنگ حاكم بر ملل مختلف متفاوت است .در کشورهاي گوناگون ريشهها و عوامل خشونت تفاوتهايي با هم دارند. اين تفاوتها سبب ميشوند که نتوان با يک فرمول جهاني با اين پديده مبارزه کرد.
در کشورهاي خاورميانه کمبود اطلاعات والدين يا به عبارت ديگر کم سوادي والدين و عدم آموزش ديدن آنها درباره روابط خانوادگي و اجتماعي مهمترين عامل بروز خشونت به شمار ميآيد.
متاسفانه در اين زمينه آماري از کشورهاي جهان سوم وجود ندارد. اين در حالي است که به نظر ميرسد درصورت تهيه آمار صحيح و خبررساني درست در اين کشورها، آمار مرگها و آسيبهاي ناشي از خشونت به مراتب بيشتر و بيشتر باشد.
ادامه دارد ...
مثلا نوع نگارش من و يا صحبت كردن من براي هر ايراني مشخص مي كند كه مثلا طرف دو كلاس سواد دارد.در حالي كه اگر يك نفر ديگر صحبت كند به راحتي مي توان گفت طرف يك حاجي بازاري است . فقط از زبانش . يعني زبان مقام اجتماعي طرف را نشان مي دهد . در مورد موسيقي هم همين طور است . در مورد شعر هم همين طور .
در مورد موسيقي، مثلا آنهايي كه موسيقي شجريان و موسيقي كلاسيك را دوست مي دارند به موسيقي بازاري مي گويند: موسيقي بي ارزش ، مبتذل . طرف ديگر، مي گويند: موسيقي سنتي مال ديروز است و ربطي به امروز ندارد .
مي خواهم بگويم كه جامعه ايران رده بندي شده است ... هر پديده اي به درجات خاصي تعلق دارد . مثلا براي يك روشنفكر ايراني دون شان است اگر بگويد من آغاسي را دوست دارم يا سوسن را .
اين يك بار فرهنگي پيدا مي كند . حتي تفاخر هم مي كنند كه اين نوع موسيقي را دوست ندارند ... .
اما از نظر من، از ديدگاه هر آدم آزاد انديشي كه خود را از تعصبات آزاد ساخته ، اين نوع دسته بندي و طبقه بندي معني درستي ندارد . آنچه در تحليل پديده ها با معني مي باشد نقد گونه هاي مختلف در عالم هنر و سنجش آنها در رابطه ي با اجتماع و تاثيري كه در طول زمان گذاشته اند .
مقدمه بالا را لازم ديدم بنويسم تا اصل سخن را در رابطه ي با "گوگوش" آغاز كنم . .. يك هنرمند متفاوت . يك معيار سنجش ...

گوگوش از معدود هنرمنداني است كه از خردسالي كار خود را آغاز كرد و با صحنه آشنا شد و يك استعداد شگرف داشت . گوگوش بخوبي قادر بود مخاطب را در جلوي صحنه و در پاي تلويزيون ميخ كوب كند .
تمام مطلبي كه در بالا ذكر كردم درباره ي گوگوش صدق نمي كند . گوگوش از معدود هنرمنداني است كه از اين دسته ها و طبقه ها عبور كرد و در انحصار طبقه خاصي قرار نگرفت . از بزرگترين شهرهاي ايران گرفته تا تمام شهرستانها و دهات حضور گسترده گوگوش به چشم مي خورد . راننده تاكسي، مهندس ، نويسنده، كارگردان سينما ، آموزگار، آهنگ ساز، خانم خانه دار، روزنامه نگار، دانشجو، پزشك ، كشاورز ، روستايي ،پولدار ، فقير ... همه به شكلي مخاطب گوگوش هستند و با او به زعم و برداشت خودشان ارتباط برقرار مي كنند .
كسي كه اين توانايي را زير سوال ببرد و قصد تخريب چنين شخصيتي را داشته باشد و اين ارتباط را به چشم انتقاد ببيند و آنرا نشانه پستي فرهنگ بداند بدون شك از مجاري محدودي به قضيه نگاه مي كند .

چند روز پيش فيلمي درباره ي ستاره هاي از دست رفته هاليوود مي ديدم . چيزي كه نظر مرا بخود جلب كرد تصاويري بود كه از مزار مرلين مانرو ، ناتالي وود و الويس پريسلي ديدم . قبرهاي پر از بوسه هاي صورتي و قرمز و گلهاي فراوان . دسته گلي روي مزار مرلين مانرو بود كه روي آن نوشته شده بود با احترام فراوان از استراليا !! . مراقب پير گورستان در فيلم توضيح مي داد كه روزانه حدود صد دسته گل براي مرلين فرستاده مي شود . اين تنها بخشي از دستاوردهاي يك هنرمند بزرگ است كه سكون را نپذيرد و در حصر مكان و زمان حال نماند و وسعت حضورش قوسي هميشگي در تاريخ داشته باشد و بتواند با هر مردمي از هر نسلي و هر زبان و نژادي و در هر زمان و منطقه ي جغرافياي حرفي براي گفتن داشته باشد .
مايكل جكسون كي بود ؟ يك نابغه كه مرزها در هم شكست و از خط كشي هاي مسخره موزيك دهه هاي 70و 80 عبور كرد و با ابداعي نو و سبكي منحصر بفرد براي هميشه ماندگار شد .
گوگوش هم، نه تنها براي من بلكه براي ميليونها ايراني همين نقش را ايفا كرد .او با حضوري نو و سبكي متفاوت پا به عرصه گذاشت . وسواس در انتخاب ترانه ها و همكاري با مجرب ترين آهنگ سازها و تنظيم كننده ها ، اجراي متفاوت ترانه ها ، حركات خاص و ابداعي ، پوشش مدرن و نوگرا و... شخصيتي ايده آل از او ساخت که تا امروز هم بدون اغراق همتایی ندارد . جالب اينكه اين تفاوت هاي مخصوص در زمان اوج تصنيفهاي گل و بلبل و چشم مست يار و قد سرو و ... از طرف گوگوش به رخ ديگران كشيده شد .او توانست بعنوان سفيري از سرزمين ايران ، كشور سربلند آن روزها را به جهانيان بشناساند. او يك پديده ي قابل مقايسه با بهترينهاست . بدون شك بخشي از اين موفقيت ها و پيروزي هاي چشمگير بدون ارتباط با دوران طلايي آن روزها نيست . دوراني كه ما درك نكرديم .

شنيدن البوم جديدش بنام حجم سبز (green x) بهانه اي شد تا از او بنويسم . گوگوش بخشي از زندگي من است. بخشي از كودكي ام و نوجواني ام . من احساساتم را با صداي او شناختم .یادآوری روزی که خبر خروج گوگوش از ايران و ورودش به کانادا را از (N.I.T.V) شنيدم، هنوز هم براي من تازه و لذت بخش است . در آن تابستان داغ احساسات ،يك نيماي چهارده ساله بود و يك دنيا عشق به پسری که ... .

گوگوش چيزي شبيه تيم ملي است . حتي اگر هم در محدوده ي سليقه آدم نباشد ، شكستش دردناك است . او يكي از عناصري است كه اگر در مسيري اشتباه قرارش ندهند مي تواند پيوندي باشد براي تكه هاي لاشه لاشه شده سرزميني كه جاني دوباره مي خواهد .
چند شب پيش با دوست عزيزي از نقاشي هايم مي گفتم . دوستي كه سخنش به دور از كلي بافي ها و جبهه گيري ها بود. حرفهايش بشدت به دلم نشست. همين كشمكش و درگيري با احساسات باعث شد تا روز بعد فزصتي مناسب باشد تا يكبار ديگر به تماشاي آثار خودم بنشينم . لنگان لنگان با عصايي كه از قامتم بزرگتر است به سراغ تابلوها مي روم .
در كمدي تاريك و تنگ رويهم و به زور جا يشان داده ام . هر كدامشان حرفي براي گفتن با من دارند ... سطح يكنواخت خاك ، سطح شفاف و رنگين شان را محصور كرده... نفس هايم، انگار وزش تندبادي است كه غبار را از روي نقشها كنار مي زند... مبهوت، به هر كدام خيره مي شوم ... يكي يكي نگاهشان مي كنم ... هر كدام حرف خودشان را با من مي گويند ...
اما من!!... حرفي براي گفتن با آنها ندارم ...با نگاهشان مرا سرزنش مي كنند ...تابلو ها از من بزرگتر شده اند ...قد کشیده اند ... رشد کرده اند ... و من همچنان يك آدم كوچك ... باز باید براي حرفي حسابي دست به دامن شاملو شوم . شاملوي بزرگ در شعري خطاب به ايران درودي نقاش بزرگ با چند كلمه، حرف مرا مي گويد .در برابركلام او، سخن من ابتر و عقيم است . من هيچ گاه با شاملو حساب پنهاني ندارم ...او هميشه با من تسويه حساب كرده است ...

پس تو بگو شاملو . تو بگو ، با اشارتي :
پيش از تو
صورتگران
بسيار
از آميزه ي برگ ها
آهوان برآوردند ،
يا در خطوط كوهپايه ئي
رمه ئي
كه شبانش در كج و كوج ابر و ستيغ كوه
نهان است ،
با به سيري و سادگي
در جنگل پر نگار مه آلود
گوزني را گرسنه
كه ماغ مي كشد
تو خطوط شباهت را تصوير كن:
آه و آهن و آهك زنده
دود و دروغ و درد را . –
كه خاموشي
تقواي ما نيست .
سكوت آب
مي تواند خشكي باشد و فرياد عطش،
سكوت گندم
مي تواند گرسنگي باشد و غريو پيروزمند قحط،
همچنان كه سكوت آفتاب
ظلمت است-
اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست:
غريو را تصوير كن!
عصر مرا
در منحني تازيانه به نيشخط رنج،
همسايه مرا
بيگانه با اميد و خدا ،
و حرمت مرا
كه به دينار و درم بركشيده اند و فروخته.
تمامي الفاظ جهان را در اختيار داشتيم و
آن نگفتيم
كه به كار آيد
چرا كه تنها يك سخن
يك سخن در ميانه نبود:
-آزادي!
ما نگفتيم
تو تصويرش كن !
اين روزها بيشتر از هميشه با خودم خلوت مي كنم و نسبت به پديده هاي كه از قديم ذهنم باآنها درگير بود جديتر فكر مي كنم . همه ي اتفاقات و پيش آمدها در زندگي در حقيقت يك پاسخ بيشتر ندارد و آن بازگشت به خود براي شروعي دوباره است . شروعي نو و آغازي دوباره .
من كمتر از سيماي وطني (Zarghami tv)حرف خوبي براي شنيدن و پذيرفتن دريافت مي كنم اما امروز در يك برنامه ي ساده ،حرف عميقي را در قالب يك داستان بيان كرد كه خيلي به دل من نشست داستان از اين قرار بود كه :
مردي دانا كه در كتابخانه ذي قيمت خود از حضور موشي خبر داشت هيچ گاه براي از بين بردن موش اقدامي نمي كرد اما در عوض كتاب هاي ارزشمند خود را براي محافظت در قسمتي از كتابخانه پنهان مي كرد كه موش به آنها دسترسي نداشت . وقتي علت را از وي جويا شدند گفت :
من براي آنكه موش را تبديل به هيولايي نكنم با آن نمي جنگم و كتاب هاي كم ارزش را براي موش در پايين كتابخانه قرار مي دهم و كتاب هاي ارزشمند را در بالا و با اين روش ذهن خود را از درگيري با موجودي بي ارزش و غيرقابل اهميت در امان مي دارم . موش با قسمتي از زندگي ام در گير است كه برايم قابل توجه نيست .... اين پيام اين برنامه بود .پيامي بدون نتيجه گيري در ميان يك ساعت حرف مفت مجري و يك احمق به اصطلاح كارشناس . اما من از چيزهاي كه يك كم آدم را با خودش درگير كند بدم نمي آيد و در كل با هر پيام واضح و آشكاري كه در اختيار مخاطب قرار بگيرد مشكل دارم .
نتيجه گيري من از اين مثلا داستان اين بود كه:" به موشها توجه نكنيد و اعصابتان را خورد نكنيد".

به همين راحتي . درسته يك كم سخته ولي ميشه . ميشه كه آدم بخاطر بي ارزش ترين و پست ترين موجودات اعصاب و روان خودش را به گوه نكشد . اين يعني يك زندگي آزاد از ترس و خارج شدن از خيلي از مسائل بي اهميت .
من چند روزه يكي از كثيف ترين موش هاي بشدت اعصاب خورد كن و قديمي و فاسد شده را از زندگي ام و از سرسراي ذهنم براي هميشه پاك كردم . موجودي حقير و بدبخت كه تنها به قصد آموختن و ياد دادن تجربه هاي با ارزشي به زندگي من آمده بود و هيچ مصرف ديگري نداشت . يك لومپن تمام عيار . اينها را از سر حب و بغض يا كينه با اين موجود عنوان نمي كنم چون به نظر من كينه يك حس انساني اي هست كه هر جا و براي هر كس نبايد استفاده كرد .
امروز ديگر اين موش با من نيست، اما بسيار به من لطف داشت و سبب شد تا من بعد از مدتها باز هم قدر خودم را بدانم و به متاهي گرانبها تر از همه چيز و همه كس يعني خودم توجه كنم . آقاي موش، از شما ممنونم كه به من محبت كردي و عشق فراواني را به من هديه كردي عشق به خود و به خود فكر كردن . واقعا مرسي موش خانگي بدبخت. من با اين اتفاق با عشق روبرو شدم و جوابي جزء عشق، كه همان تجربه عظيمي بود كه در دل اين حوادث پنهان شده بود دريافت نكردم . من ياد گرفتم تا بيشتر از هميشه به خودم توجه كنم و خودم را از هميشه بيشتر دوست داشته باشم . من به خودم افتخار مي كنم . مرسي موش كوچولو.
واقعا از موش خوشگل يوسف و كيا (نقطه چين ها ) كه يكي از سرگرمي هاي خوب من مي باشد معذرت خواهي مي كنم كه يك موجود حقير و بي ارزش را موش خطاب كردم . موش موشي تو خوشگلي جيگر ... از من ناراحت نشو ...اين عوضي موش فاضلاب بود ... بو مي داد ...
مي گم شايد اين يارو اصلا به اندازه ي يك موش هم ارزش نداشته باشه .... شما هم با من هم نظر هستيد؟؟
ساعت دوازده ظهر يعني :"آقا نيما صبح ات بخير" ... (البته با چاشنی طعنه)
آقانیما: بامداد شما هم بخير مادر جان ... (با چاشنی لوس شدن)
و با این جملات ،يك روز خوشگل دوازده ساعتي آغاز مي شود ...
به نظرم دوازده ساعت هم زياده . میخوام چی کار... اصلا اگر فقط شبها مال من باشه شکایتی ندارم ... روز ها براي آدمها، شبها هم براي ما خفاشها ... خفاشهاي شب زنده دار.
ميخوام يه كم از اين شب زنده داري هاي نيما جان براتون بگم . البته مطمئن باشيد هيچ مورد غير اخلاقي و خلاف شئونات در اين ساعات، از هيج يك از حاضرين سر نمي زند. دوستان عفيف و نجيب و معتقد با خاطری آسوده متن را دنبال كنند.
مواد لازم برای داشتن یک شب خوب به سبک و سیاق آقا نيما : ۱. شب آرام و مهتابی ۲.بنده ۳. یک کمد دي وي دي ۴.و يك جعبه نور خوش رنگ . اين يك جعبه نور خوش رنگ واسه خودش داستاني پيچيده داره . من چهار زانو جلوي آن نشسته ام . انگار كه معبدي است . نور مات و سربي رنگ تلويزيون سطح مقابل اشياء دور و برم را روشن مي كند . نوري ناپايدار . نوري لرزان . نوري كه به قصد روشن كردن نتابيده است ،اما من دوستش دارم. وحرص ديدن فيلم هاي فراوان خوبي كه من هنوز نديدم و از قفسه كمد به من چشمك ميزنند.
همين فيلم ها نشانه اي شدند از ايام سپري شده ام. روزها را با اين فيلم ها به ياد مي آورم سال هاي طي شده ام را با اين فيلم ها مي سنجم و مي شناسم سالهاي فدريكو فليني ، رنه كلر ، جان فورد ،استنلي كوبريك ، وودي آلن ، اورسن ولز ،فرانسيس فورد كاپولا، و ...
... بهر حال شبها رو ما اينجوري سپري مي كنيم .هركسي مايل باشد، مي تواند در خلوت سينماي خانگي ام با من شريك شود ... حسب بر تعريف نباشه سينماي رو به راهي دارم . با همه تجهيزات . فقط فيلم ايراني و تخمه آفتابگردان موجود نيست .
خوب چي كار كنم آدم بدبخت و بي چاره و غربزده اي مثل من قدرت هضم مضامين عرفاني و فلسفي نهفته شده در سينماي دينی ايرانِ اس.لامي رو نداره .يه بار فكر نكنين خداي نا كرده اين بنده خاطي با حب و بغض حرفي مي زنم ... استغفر الله ...توبه ... هزار بار توبه... چه كسي مي تونه بازي هاي زيباي اسطوره هاي مثل رضويان و غفوريان و اين پير مرده كه هميشه تو فيلم ها هست (منو ياد مارلون روانشاد مي اندازه) و ...كارگردانان غولي چون حاج مسعود ده .ن.م.ك.ي مدعظه عالي و فيلم هاي پرفروش۱و۲و۳و... اونها رو زير سوال ببره ... .چي كار كنم ؟!!! من شعورم به درك اين ابَر فيلم ها نمي رسه. تخمه آفتابگردان هم كه خوب دوست ندارم ... اصلا من اگه تخمه بخورم يا فيلم ايراني ببينم جوش ميزنم.از اين بابت نهايت پوزش بنده را پذيرا باشيد ...
حالا يه خاطره از اين شبهاي سينمايي،که خيلي هم قديمي نيست و مربوط به همين پريشب برای حضار تعریف می کنم. ...بگم ؟.. بگم؟...بگم؟...(از دوستم اين تيكه رو ياد گرفتم).باشه ميگم . جونم براتون بگه كه :
پريشب ،براي چندمين بار" همشهري كين" رو تماشا مي كردم (يك شاهكار محض . هر بار برايم تازگي دارد و حرفي كه معنايم را وسعت دهد .) در ميانه ي تماشاي فيلم و در كش و قوس درك و دريافت پيام فيلم ناگهان با صداي هولناك فرو ريختن چيزي از جا پريدم ...سكته اي خفيف، كه شريان خون را در لحظه اي در بدنم منقبض كرد .
بله ...يكي از حضرات منت گذاشتند، قصد مدرن كردن محله وكوچه را دارند لذا سر كوچه برجي معظم و كوفتي تا سي طبقه !!! بعله سي طبقه!!! دارند بنا مي كنند تا به دنياي غرب كه از دستاوردهاي ما گيج و مبهوت اند نشاندهند كه ،ما مي توانيم ... ساعت چهار بامداد ،آقايان بار آهن و آجر و كوفت و زهرمار از كاميون خالي مي كردند ... و با صداي گرمپي ديگران را از خواب بيدار كردند تا با لساني و بياني آميخته با واژگاني قبيح و ناثواب عرض ارادتي كرده باشند به ايشان و خانواده هايشان .
از خيلي وقت پيش تصميم گرفتم به كسي حتي تو دلم هم ف.ح.ش ندهم اما بعضي ها ذاتا طالب و دوستدار ف.ح.ش و اين اقسام حرفهاي بي ادبي هستند يعني حتي اگر هم تو با ادب باشي و نخواهي حرفي بزني كه لولو بيا سراغت ، خود اينها مي آيند و مي گويند تو رو قسم به اجدادت يه فحش حسابي به ما بده.يعني خودشان آدم را وادار مي كنند كه چند تا حرف كش دار و آبدار نثارشان شود ..بگذريم...
وقتي كه خاطرم جمع شد عمليات انتحاري اي در كار نبوده و من در حين ارتكاب به تماشاي فيلمي با مضامين شيطاني كه از گناهان كبيره است به درجات رفيع نائل نشده ام ، به اين فكر افتادم كه آيا اين آدم(!!!!!!!!!!!!...) كه آرامش و خواب ديگران و لحظات سلوك معنوي من از فيلم را ،براي منافع شخصي خودش بهم مي زند، تا حالا به پديده اي به اسم حقوق ديگران و احترام به آن برخورد كرده(اينجا رو با هم بخندين ولي به من نخندين) اصلا اگر اين آدم در، دسته و رسته و مقام خاصي قرار بگيرد كه اتفاقا قرار هم گرفته(مباركه برادر) محدوده ي تجاوز خودش را گسترش نمي دهد ؟ اين به اصطلاح آدم درباره ما چي فكر مي كند ؟ اصلا ما را به( ...) مبارك هم فرض مي كند؟
مغز پر از خالي من هم كه منتظر گ.و.ز هوايي تا بپرد سراغ افكار موهوم هميشگي و شروع كند به طرح اين قبيل سوالات زرت و پرت كه: خوب ،تو كي هستي ؟ اينها كي هستند؟ انسان بودن چيست؟!!! تو اينجا چي كار مي كني ؟ و .... .بعد از يك ساعت كلنجار رفتن و عصبانيت مكرر باز هم مثل هميشه از اين مُسكن قوي(توصيه مي شود) استعمال كردم و با صدايي توام با درد و عقده گفتم:
اينجا ايران است.. بايد صبور بود دوهزار و پانصد سال ... نه !!! ببخشيد ... هفت هزار سال مدنيت و فرهنگ و تاريخ مكتوب يعني همين .... اينجا ايران است.
به نظر شما برخورد اين آدم با زن و بچه ي خودش چه جوريه ؟ اصلا اين موجود مي تونه بفهمه حقوق زن چيه ؟ اگر بشينيم با اين بابا درباره حقوق اقليت هاي جنسي صحبت كنيم به ما نمي خنده و نمي گه ما (...)خليم.
بگذريم ... از اين قبيل اتفاقات نادر هم در اين شب زنده داري هاي سينمايي من رخ مي دهد ... بهر حال پخش زنده است و اين قبیل اتفاقات طبيعيه .
ديديد بيخود عرض نكردم كه دوازده ساعت هم براي يك روز، در اين ملك گل و بلبل زياده . فداي شما بشوم، مي خواهد بيدار بمانيد، كه اعصاب همايوني خط خطي شود . بيدار بمانيد، كه بيشتر عذاب بكشيد . وقتي كاري نداريد بخوابيد ... به همين راحتي ..!!(اين نيز براي عموم نسخه مي شود) پس، بخوريد و بياشاميد و بخوابيد و... اسراف هم بكنيد چون كار مهمي براي انجام دادن نداريم ... شك نكن .. واقعا نداريم ... يه كم فكر كن ..!! در اين يك مورد يعني خوابيدن اگر اسرافي شود جايز است .حلال است و احتياط هم واجب نيست .تازه براي پوست آفتاب و مهتاب نديده رخ زيباي برادران ديني و خواهران ايماني،خوابيدن بسيار خوب و مفيد است(بشدت توصيه مي گردد)...
ولي فرداي اين حادثه هيچ كس با طعنه به من صبح بخير نگفت ... چون همه از شدت سر درد تا ساعاتي پس از نيمروز خواب تشريف داشتند...
امروز بارش باران ضربان نبض و خس خس نفس هوا را از يكنواختي بيرون آورد .
بارش باران را دوست دارم .
وقتي باران مي بارد آسوده خاطر مي شوم كه زيستنم معنايي دارد .. و هنوز پيماني دارم كه تداوم معرفت و امتداد ذهن مشتاق من است ... وقتي باران مي بارد انگار مرده ها هم قصه اي براي گفتن دارند . رسوب نم باران به زير پوست آزار ديده ي بدنم زندگي بخش است .
"باراني بايد تا رنگين كماني برآيد"
پرده ي پنجره ي اتاقم را كه به ندرت كنار ميرود ، كنار ميزنم و از پشت پنجره به نظاره رقص باران مي نشينم . .. ارام ، ساكت ، نرم ...صداي جير جير صندلي و بوق اتومبيل هاي خيابان هاي آنسوتر كه در ترافيك مانده اند تنها صدايي است كه مي شنوم .. باران مي بارد... و من زير لب با خود تكرار مي كنم :
امروز هوا خيس است
امروز زمين آكنده از هواست
امروز زمين هم خيس است
چشمان من پر از آبي بيكران آسمان است
امروز چشمان من خيس است
امروز حتي اقاقي هم خيس است
پيكر امروز در ميان شاخه هاي پر از خار اقاقي پاره پاره است
امروز دنيا از خون گرم امروز خيس است
خنده دار ترين قصه امروز
مرگ امروز در ميان شاخه اقاقي هاست
امروز دلم تنگ امروز است
امروز اگر دستانم رها شوند تمام رج هاي ثانيه هاي امروز را مي نويسند
امروز دستانم دلتنگ امروزند
امروز هيچ ندارم جزء امروز
ديگر نمي خواهم پنجه در خاك افكنم .
نوشتن هم مرا التيام نمي دهد.
ديگر نوشتن هم بس است ؟؟؟
نه...نمي دانم...شايد
اين روزها از هميشه عاصي ترم .در ظاهر،آرام و سرد اما در درون ذهني تبدار با هزاران پرسش و غوغا .تقريبا ديگه هيچي شادم نمي كنه . نقاشي و موسيقي هم كه از بچگي تنها علاقه من بودند فعلا در حاشيه قرار گرفتن .چند روز با خودم كلنجار رفتم كار روي تابلوي جديد رو دوباره شروع كنم اما رمقي ندارم . حوصله گردش و تفريح و سرگرمي هاي گذرا هم ندارم . جالب اينكه حوصله كتاب خواندنم هم ندارم . خيلي وقته كه به چند قدمي كتابخونه هم نزديك نشدم . ذهنم بشدت مشغوله .
بعد از روزهاي خاصي كه پشت سر گذاشتم هم اكنون با پديده هاي جديدي روبرو شدم . از گذشته زبده تر و زنده تر به نظر مي رسم اما ذهنم از هر گونه آزادي ساقط است . همه ي اين رفتارها و حالات يك حس تازه است كه از درون خفته من بيدار شده و رو به پيشرفت است در اين كارزار جديد قصد دارم همگام اين حس تازه باشم و به ارزش هاي تثبيت شده خودم كمي شك كنم .
در اين روزها بيشتر از هميشه به حضور يك نفر تو زندگيم فكر مي كنم . يك هم حس ،يك همراه، يك صبور ،يك هم فكر، يك نفر كه منو كشف كنه ،يك نفر كه هنر رو لمس كنه، هنر رو بفهمه، كسي كه هم سوگند با من باشه براي عاشقي .كسي كه نفسش بوي دروغ نده ،كسي كه همسفر فريب نباشه ،كسي كه قلبش در تب و تاب وسوسه نباشه ،كسي نگاهش تنها از سر شهوت بر اندامم نلغزد .
...موقع رانندگي ،سر ميز غذا ،موقع خواب، تو سفر، همه اش به اين فكر مي كنم كه اگر يه نفر كه من دوسش داشتم كنارم بود زندگي ام از اين كسالت روزمره اي كه دارم خارج مي شد .
ميخوام دستهاي خسته ام بعد از هزار سال رمقي پيدا كنه براي در آغوش كشيدن يك عشق. اين روزها پيوسته به حضور اين آدم مي انديشم ميدانم كه راه سخت است اما باورم نميشه كه تلاش من جستجويي بي سرانجام و تلاشي گنگ باشه !! يعني واقعا من نبايد معني عشق رو بفهمم؟ اين پاسخ هستي به من نيست!!! اگر قرار بوده عاشق نباشم كاش اصلا پا به هستي نمي ذاشتم اين حق ه هر انسان كه واسه يه بار هم كه شده عشق رو بو كنه.
و مردی که اکنون با دیوارهای ِ اتاقاش آوار ِ آخرین را انتظار میکشد
از پنجرهی ِ کوتاه ِ کلبه به سپیداری خشک نظر میدوزد;
به سپیدار ِ خشکی که مرغی سیاه بر آن آشیان کرده است.
و مردی که روزهمهروز از پس ِ دریچههای ِ حماسهاش نگران ِ کوچه
بود، اکنون با خود میگوید:
«ــ اگر سپیدار ِ من بشکفد، مرغ ِ سیا پرواز خواهد کرد.
«ــ اگر مرغ ِ سیا بگذرد، سپیدار ِ من خواهد شکفت
يكي را همچون من بايد كنارم !! بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست؟
"Shelter"

در صحنه افتتحايه"زاك"با انرژي زياد اما بالقوه در حال گذر از خيابان هاي شهر مي باشد و بعد در جايي دورتر و در سكوتي عجيب در فضاي گرگ و ميش غروب در تنهايي به نظاره شهري شلوغ و پر هياهو نشسته است.
اين تصوير شايد پيش درآمد و فشرده اي از تمامي هدفي است كه فيلم دنبال مي كند و تفسيري است از آن آرمان و زندگي همه كساني كه در جستجوي معنا و مفهوم خود از تخيل و توهم به عينيت و جهان ملموس رسيده اند.
مضمون و مفهوم جستجو و جدال فيلم در همه سكانس هاي زيباي موج سواري زاك و شوآن به شكلي شاعرانه و غرور آميز تكرار مي شود و استادي محض و بي چون و چراي كارگردان را نشان مي دهد.
چالشي كه""با خود دارد حس تعقيب بيننده را تحريك مي كند. پسري كه ناچار است ساختار پوسيده سنتي اش را با آن آداب و چهارچوب هاي مسخره و مضحك رعايت كند سرانجام در يك آشنايي تازه عنصر خلاقه درونش به او معنايي ديگر مي دهد و بيداري را براي خود روا مي دارد و ديگر لازم نيست آن حس دروني را محبوس كند . من بدون اينكه قصد پارتي بازي داشته باشم كمي از اين فيلم متوسط به خوب جانبداري مي كنم چون اينكه شخصيت زاك تا حدود زيادي به خودم شبيه است.
"Shortbus"

تمامي اين جهان غرب با تصاويري ناهنجار و وهم آلود ، شگفت آورتر ار آنچه هست در اين فيلم به تصوير كشيده شده است . هنر پيشه هاي فيلم با بازي هاي كند و كسل آور و بويژه هنرپيشه زن مغول تبار و صحنه هاي اغراق آميز كلوپ هاي شبانه و تقلا و چالش براي در نورديدن اخلاق و گناه و ... همه و همه دست به دست هم مي دهد تا شما اين فيلم را فيلمي متوسط به پايين يا شايد هم ضعيف بدانيد .
Shortbus از آن دست فيلم هاي است كه آنقدر پست مدرن مي شود كه خودش هم نمي فهمد چه مي خواهد بگويد شايد اين فيلم را بايد فيلمي با مخاطبين خاص بدانيم . اگر فيلمي با ژانر س.ك.س هاي عجيب و غريب و صحنه هاي بي پروا در محدوده ي سليقه شماست حتما اين فيلم را ببينيد.
"Mulligans"

فيلم،زندگي و دوران يك خانواده را موضوع كار خود قرار داده است . اما بسيار فراتر مي رود و نه تنها گذر يك دوران را ، كه درگيري يك انسان با خود براي كشف معنا و چگونگي برخورد ديگران و موضع گيري آنها با اين كشف جديد را دربر ميگيرد.
گرچه اين كشف براي پدر خانواده بسيار دير اتفاق مي افتد و بسيار نيش زننده و هتاك است اما انگار اين خانواده از جمله همسر ،پسر و دختر 9ساله همه از كره ماه آمده اند و چقدر اغراق آميز و بي هيچ اصراري تسليم تقدير و شخصيت جديد پدر مي شوند . اين فيلم براي آنها كه هلاك تصاوير بديع جنگل هاي كانادا و يا اهل بازي نه چندان هيجان انگيز گلف هستند بشدت توصيه مي شود . رويهم رفته فيلم ارزش ديدن را دارد.
"Milk"

اميدوارم نقد من از اين فيلم سبب نشود فيلم را ببينيد . از همان فيلم هاي تك رو و ضد سيستم آمريكايي كه هلاك هيبت سازي و قهرمان سازي آمريكايي هستند . كارگردان اين فيلم ، فيلم هاي مزخزف و بي سروته زيادي ساخته كه اين يكي هم روي آنهمه ديگر . ميلك در عين حال ديدگاهي حق طلبانه و مبارزه جويانه دارد . نگاهش مي تواند نگاه ساده آمريكايي باشد كه بي قالب بندي جدي و فريبنده اي تا نهايت سادگي و خلوص پيش مي رود اما كارگردان هر چه در بشقابش بوده بلعيده تا يك فيلم قهرماني- آمريكايي بزرگ از آب در بياورد .
فيلم در اسكار هم نه براي دست آوردهاي هنري بلكه به سبب حمايت هاي بي ذريغ سازمانهاي هم.جنس.گرايان آمريكايي ضد سيستم بود كه به موفقيت هاي نائل شد. بهر حال من هنگام تماشاي فيلم مثل آدم هاي كه توت فرنگي وحشي خورده باشند سه بار به اتاق فكر سر زدم تا شايد بيشتر درك كنم ميلك چه چيزي براي گفتن داشت اما باز هم چيزي دستگيرم نشد .
"c.r.a.z.y"

خوشحالم كه يك فيلم درست و حسابي به شما معرفي كنم . اين فيلم با همه ي معيارهاي من براي يك فيلم عالي مطابقت دارد اگر فيلم را ببينيد حتما مثل من دكمه ي خروج cd را بلافاصله بعد از اتمام فيلم نمي زنيد و ترجيح مي دهيد اين اثر ماندگار را يكبار ديگر با دقت بيشتري تماشا كنيد . اگر دغدغه ديدن يك فيلم ريشه دار را داريد حتما اين فيلم را ببينيد . داستاني جذاب ، بازي هاي خيره كننده و به تعبيري زير پوستي ، گستاخي و اميد براي جست و جوي هويت ، نگاه حيرت انگيز و البته بدور از غلو به روابط انساني و كارگرداني ماهرانه " jean-marc vallee"همه از فاكتورهاي هستند كه چنان قوتي به فيلم مي بخشند كه براي اعتبارش بايد در برابر آن سر فرود آوريم . تصوير نهايي فيلم كه انگار آيينه اي است فرا روي من آنچنان تاثير ژرفي بر من گذاشت كه قوسش تا مدت ها در ذهنم دوام و بنيه خواهد داشت . فيلم سخت زنده و پوياست . گرچه در صحنه هايي با فضايي محزون روبرو مي شويد ولي به اندازه اي خوش ساخت و دلپذير است كه معطوف اراده ي زنده و گرم نقش ها خواهيد شد . بدون شك c.r.a.z.y از معدود فيلم هايي با مضمون homo…ual است كه ذهن و جوهر بيننده را گسترش مي دهد.
"شيرين نشاط" عكاس و فيلمساز ايراني مقيم نيويورك در زمره ي هنرمنداني است كه آثار او ريشه در اداب بومي از زندگي و جامعه سنتي ايران دارد. وي چندي پيش نيز جايزه ي شير نقره اي از فستيوال بين المللي سينمايي ونيز را بخاطر كارگرداني فيلم "زنان بدون مردان" از آن خود كرد.
آثار نشاط كه تحت تاثير تغييرات بنيادي در كشورمان ايران وبويژه وضع زنان قرار دارد توانسته است به نمايشگاهها و موزه هاي معتبر اروپا و امريكا راه پيدا كند.
من تصميم گرفتم در اين پست بعضي از معروفترين كارهاي اين هنرمند را بدون توضيحي اضافه قرار داده و نظر شما را در باره ي اين كارها جويا شوم .
دوستان عزيز ديدگاه و برداشت ذهني خودشان را از اين عكسها ، صريح و شفاف ابراز كنند تا مرا براي نوشتن پست بعدي كه مطلبي مفصل با پيوست به اين پست و ديدگاههاي شما مي باشد ياري دهند.








دوستان درست یا غلط من ترسوام خواهش می کنم تو نظراتتون از واژه های خاص استفاده نکنین . مثلا چی ؟ ! مثلا سیا.سی -مثلا جن.سی- مثلا زبونم لال فح.ش ،کلا از این چیزای ممنوعه دیگه . که منم مجبور نشم خدایی ناکرده بشم سانسورچی ... .
امروز قصد دارم نامه اي براي خودم بنويسم،نامه اي براي خود دروني ام .
نامه ای براي من حقیقی... 
تا امروز براي خودم چيزي ننوشته بودم . چون احساس مي كردم از خودم دور نشده ام خوش بودم كه در جوارش و كنارش ايستاده ام ... اما اينبار برايت ،اي من خواهم نوشت . مي دانم كه زندگي ات را سخت تنگ كرده ام . صدايت را از عمق سينه ام مي شنوم . صداي خس خس نفسهايت را . صداي خستگي ات را . اين تويي كه مرا وادار مي كني تا ديروقت كتاب را ورق بزنم و در جستجوي معناي خويش باشم.....اما چقدر سخت است نگارش نامه براي غايب هميشه حاضر ... نكته هايي پراكنده از حافظه ام كه، چه مغشوش و كند شده است را بي هيچ نظم و ترتيبي مي خواهم برايت نقل كنم . معطلم از كجا شروع کنم...
نوشتن نامه را رها مي كنم با دست به گيج گاهم فشار مي آورم تا دوباره بنويسم . دستانم خسته است و سرم گيج .. عزيزم اعتراف مي كنم من نتوانستم ارزش هاي ماندگارت را حفظ كنم ... هرآنچه از من سرزد خطاهايي بود كه با بي شرمي نام تجربه بر آنها نهادم . من هيچ گاه قادر نبودم قصه هاي عمرم را كه تو بي شك از آنها با خبر بودي برايت تعريف كنم . عزيزم ،جانم آنچه برايت مينويسم در حكم نامه اي و شرح احوالي است كه برايت مي گويم تا سبك شوم از اين بار تنهايي . برايت از لحظه هايم مي گويم.غریب تجربه ایست این احوالم... .
عزيزم نمي خواهم به سادگي و آرام مانند ديگران بميرم و به آساني فراموش شوم . نمي خواهم من و تو ،مابقي زندگي امان را در ملازمت با كشتي شكستگان و بادبان كشيتگان بنشينيم و خاطرات زندگي پر مخاطره و پر ماجرايمان را براي گوش هاي پر از حرف هاي ارزان قيمت به حراج گذارم.عزيزم بايد من را نبخشي و اين حق توست . من كه ناظر اوج و فرود ها و نيك و بدها بودم و هنوزم هستم چه طور شد كه بيش تر تماشا كردم و سعي كردم از خاطر ببرم خودم را و وجودم را. چه شد كه اينچنين در كنج عافيت-كه عافيتي هم نبود- نشتم و پاسخ پرسش هاي بي پاسخ مانده ام را كه گمان مي كردم مي دانم ناگفته گذاشتم و يا به پچ پچه هاي جويده جويده و كنگ اكتفا كردم .بارها شد كه خواستم از اين بند رهايي يابم اما نمي دانم چرا هر بار فراموش كردم آنچه را كه براي انجام اش با خودم عهد بسته بودم . چرا از سر ترس يا تنبلي گذاشتم تا حقانيت ها و ارزش هاي تو رنگ ببازد و از ياد بروند. پروا نكردم كه من آمده ام تا پركشنده و بركشنده باشم و مراقبت كننده از ارزشها و باورهاي دروني ام. انگار من خواب بودم و آنهم چه خواب سنگینی.
اگر خواب من اينچنين سنگين و مدهوشانه نبود حتما بايد چهره ي زيباي تو را كه در جايي گمگشته و دورتر از من ايستاده اي و اخمو نگاهم مي كني و معلوم است كه از من مكدر هستي را بياد مي آوردم . من تو را با جامعه ي مسموم پيرامونم و آدمهاي گيج اطرافم به قياس گرفتم و اين جنايتي بزرگ بود در حق تو وجود نازنین.
بايد با تو با صراحت بيشتر و بدون ملاحظه سخن بگويم و از مجرم شناخته شدنم نهراسم . بايد صاف و سر راست در پيشگاه تو اعتراف كنم به اينكه من امتداد مبهم يك جعل تاریخی ام .
قوز كردم و سرم را دزديدم و خميده راه ميرفتم تا ديگران مرا آنگونه كه هستم نبينند و نانم را نپايند . اين من بودم كه فضاي تنفس تو را به گرداب ترس و هراس تنزل دادم .اما هنوز هم دلم به تو خوش است و به صدايي از تو كه از درون مرا مي خواني كه بيا راه در پيش است برون آي از اين دنياي ابر اندود........
جاي رخوت سرزنش ها را بخوبي روي تنت لمس مي كنم واي بر من كه چه كردم با تو !!! جايشان همانند ، جاي تابلويي كه از روي ديوار برداري، كم رنگ و برهنه بر روي تو نقش بسته است . طعم تلخ تشويش و پريشاني را چشيدي و چه بزرگوارانه دم بر نياوردي و باز هم تو بودي كه صبورانه مرا از پس اين نا ملايمات فرا می خوانی.
جانم! وقتي مي گويم غريب احوال خوب مي داني كه شعار بي مقداري نيست. حقيقت است . چون با تو سخن مي گويم اينچنين راحت و بي پروايم . دغدغه اي ندارم كه حرفم به مذاق كسي خوش بيفتد يا نه ! بلكه آنچه مي گويم فرا خور حالم و مقدوراتم و آموخته هايم مي باشد.
من بايد زود تر از اين مي آموختم كه زمختي ها را بايد بسايم و دقيق و صبور به دنبال كشف معنا باشم . امروز خط جدا كننده اي ميان من و ديگران است نه اينكه در انزوا باشم نه ! حريمم را يافته ام . من اينسو با تو ،سرشار از شادي ام و ديگران را آنسو تر مي بينم كه با همه ي هياهو و شلوغي منزوي مانده اند . تا ديروز لحظه هايم را با آنطرفي ها تقسيم مي كردم و حال در يافتم چه دايره ي ديد محدودي داشتند و چگونه بر حقانيت خودشان اصرار مي ورزيدند و بساط علم شان را هر كجا كه مي شد علم مي كردند .چه ساده روزگار شان را خوش مي بينند. اينها را به معناي ضديت با كسي نمي گويم بلكه به نيت تو مي گويم كه چگونه مهجور در گوشه اي مانده بودي و من از تو غافل . ... امروز من با تو كه يك دنيايي در اين سوي خط ايستاده ام ... رابطه ام در قياس با قبل با ديگران در حكم هيچ است ... دور مانده ام اما نه منزوي چون با شناخت تو ديگر تنها نيستم ... اگر آنسوي خط بودم و دلخوش به بودنشان و سرگرم با همه شلوغي ها يشان ولي باز تو در جوارم نبودي از هميشه تنها تر بودم...جهان جز تو و عشق حرف تازه اي با من ندارد . همه مردم اين سرزمين از جاهاي بسيار دور مي آيند من آنها را نمي شناسم، زبان آنها را نمي فهمم. آرمان مشتركي با آنها ندارم.
دنياي تو وسيع است ،اما جمع و جور و دست يافتني است . معاشرت هاي زياد و آن فرهنگ سازيها، مرا از تو دور كرد ...مي خواهم به تو بيانديشم و اجازه هتك حرمت به ساحت مقدس تو را به كسي ندهم.
امروز افسوس مي خورم كه در اين بيست و اندي سال بناي وجودم با افسوس و حسرت و حب و بغض ها آميخته شد و آن لطف و تعادل و پاكي را چگونه پاره پاره كردم و روياي خوشم مچاله شده و دور مانده از اصل را ،به اين و آن انتقال دادم غافل از آنكه من هنوز جايگاهم را نيافته ام و هنوز هم در تكاپوي معناي تو گيج و مبهوت نظاره گري بيش نيستم . اين تو بودي كه از زيرين لايه هاي پوست من همچنان اپراي يكنفره خودت را سر دادي براي بيداري من.
مي خواهم ذهني گسترده و هندسي داشته باشم و در ارزشگذاري براي خودم و تو ذره اي هم تخفيف ندهم و تعالي را در جايي بلند بالا تر ازاينجا و در دور دست سراغ بگيرم و كوتاه هم نیایم.
عزيزم ... تو تلنگري بودي براي آدم سر به هوايي كه گمان مي كرد يك چشم شهر كورها است اما خود كور شهر يك چشم ها بود ! و تو بودي كه مرا به مرز ناچاري كشاندي تا ديگر راهي برايم باقي نبود جز شناخت تو .
چقدر نوشتن براي تو راحت است ... تو تنها كسي هستي كه مي توان اينچنين برايت گفت و خوفي نداشت از تذكري و هشداری.
روزهاي نويي را كه با تو آغاز خواهد شد لمس مي كنم .حجم كارهاي مختلفي كه بايد انجام دهم بالاست. روزهايي كه گذشت شايد تمريني بود براي روزهايي كه مي آيند . خط اصلي كارم بدستم آمده . دارم به جايگاه حقيقي ام نزديك مي شوم .
ديگر از بيان حقيقت هراسي ندارم . از اينكه بي پرده بگويم ضعف هايم اگر بيشتر از اين در وجودم ريشه بدواند مرا تا سر حد انحطاط و نا بودي خواهد كشاند . عزيزم اين حق توست كه بهترين باشی.غزيزم از اينكه تو را گناهكار شناختم صميمانه پوزش مي خواهم ... من و تو با هم به راه ادامه خواهيم داد . در نورديدن را آغاز خواهيم كرد من اين دستاورد بزرگ را جشن مي گیرم.
در روزهایی كه مي آيد همه چيز برايم زيباست. همه چيز در رقص است.
"دريغا آن چه تا چندی پیش درين چمن سبز و رنگين ايستاده بود اكنون افسرده و خاكسترين افتاده است! و چه بسا شهد اميد كه من از انجا به كندوهاي خويش بردم !آن دل هاي جوان كنون همه پير گشته اند. و نه تنها پير كه خسته و بي بها و تن آسا. آنان را چنين مي نامند : "ماديگرباردیندار گشته ایم." 
چندي پيش بود كه بامدادن با پا هاي بي باك بيرون مي دوند : اما پاي دانايي ایشان خسته شد و اكنون از بي باكي بامدادي خويش نيز به بدي ياد مي كنند. به راستي روزگاري بسا كس از ايشان پا هاي خويش را بسان رقاصان بر مي كشيد و نوشخندفرزانگي ام براي اش دست مي كوفت. آن گاه از كار باز ايستاد و هم اكنون ديدم اش كه خميده پشت به سوي صليب مي خزد."
اين قسمت را از كتاب "چنين گفت زرتشت" نيچه برگزيدم . دليل اش هم اينست كه مرا بشدت بياد حوادثي مي اندازد كه از سال گذشته تا امروز ما به چشم ديديم و غم خورديم. يكسال از آن خرداد تلخ گذشت و انگار همين ديروز بود... . يك خيل سرزنده سرشار از عشق سرشار از جنون سرشار از بزرگداشت نوجوانانه و امروز تاريك انديشان اند پير، سرد ، چون ورد خوانان و گوشه نشينان .
پارسال من در تبريز دانشجو بودم ودرهمين روزها سخت مي كوشيدم تا خودم رو براي امتحانات آماده كنم .ترم مهمي بود.چون اگر بيست واحد اخذ شده رو پاس ميكردم ترم بعد آخرين ترم بود. گرچه من موفق شدم طبق برنامه ريزي همه ي واحد ها را زير سبيلي و ناپلئوني پاس كنم و ترم بعد فارغ التحصيل شوم اما اشتياقم براي دسترسي به اخبار و آگاهي از حوادث بيشتر وقتم را به خود اختصاص داده بود.استرس و وحشت از آنچه كه در خيابان ها رخ مي داد و ترس از آينده ي مبهم لحظه اي من را غافل نمي كرد.ازهمه جالبتر اينكه من به تلويزيون هم دسترسي نداشتم چون كه تلويزيونم يك ماه بود خراب شده بود ومن تنبلي ميكردم ببرم بدم تعميرش كنند.تنها يك راديو جيبي سوني بود كه من را از يك اتاق بيست سي متري به دنياي خارج وصل مي كرد.درست مثل پدر بزرگها البته اين هم اضافه كنم كه من خودم شخصا راديو را خيلي دوست دارم.فكرميكنم يك بار ده تا باطري متوسط با هم خريدم كه نكنه شب باطري تمام شود و من بي راديو شوم .!!! خيلي شبها راديو تا صبح روشن مي ماند و من كنار كتابها و جزوه ها با نگراني و دلهره خوابم مي برد.گوش دادن به شبكه هاي راديو آنهم با پارازيت هاي شديد و گوشخراش تو تاريكي شب ها خاطره ي فراموش نشدني را براي من ساخت كه هيچ وقت از خاطرم پاك نمي شود.البته من آنروز ها يك دل مشغولي بزرگ داشتم نگران يك نفر تو تهران بودم .يك نفر كه همه ذهن من و بخش اعظم زندگي من را به خودش اختصاص بود . بد بختانه كار ايشان هم تو مسيرهاي بود كه مركز تجمعات و درگيريها اغلب آنجا بود . هر لحظه بايد مي دانستم كجاست و چي كار ميكنه .دست خودم نبود. هر نيم ساعت بايد يك تماس كوچولو ميگرفتم. خوب بياد دارم يك بار سر جلسه امتحان بهش زنگ زدم چون يكي ازدوستان بهم گفت كه همان مسير ها باز هم شلوغ شده كه مراقب موبايل روديد و مي خواست يك داستان شيرين( !) براي من درست كنه.اما من با تلفن زدن آرا م نمي شدم. يك بار وسط امتحانات كه چهار پنج روز تا امتحان بعدي فرجه داشتم از فرصت نهايت سوء استفاده را كردم و ساعت شش صبح با اولين پرواز آمدم تهران و شب ساعت ده با آخرين پرواز برگشتم .با دیدنش دل صاحب مرده ام يه نموره آرام گرفت.درسته تو اين سفرهاي يكروزه من به تهران و ايشان به تبريز كه زياد هم اتفاق مي افتاد ما بيشتر از چند ساعت با هم نبوديم و شايد فقط فرصت يك غذا خوردن و قدم زدن با هم را داشتيم ولي براي من عاشق يك نعمت بزرگ بود.همين زمان هاي كوتاه بود كه انگيزه ي بودن در غربت و تحمل درس و مشقات را در من بيشتر مي كرد . اما آنروز خيلي بياد ماندني بود.خوب بياد دارم نهار رفتيم رستوران (...)( براي اينكه تبليغ نشود حذف كردم!!!) تو عباس آباد و بعد پارك نياوران و تا عصر قدم زدن و بعد فرودگاه. آنروز هم بعضي مناطق شلوغ بود اما براي من همه چي در آرامش كامل بود.عجب روزي بود !!! توهواپيما موقع برگشت به تبريز جزوه باز و جلوي چشم هاي من بود.اما بجاي خواندن به چند ساعتي فكر مي كردم كه با كسي گذرانده بودم كه آيينه ي همه ي رويا هاي من بود . يك بابايي هم كه خارجكي بود نشسته بودكنار ما.اتريشي بود.تا من غرق مي شدم در تجسم و به تصويركشيدن رويا ها يكهو عين اجل معلق مي پريد وسط استخر انديشه ها و تفكرات من و شروع مي كرد به سوال كردن . حالا نپرس كي بپرس .ازهمه جاي ايران از من پرسيد .از شرق و غرب شمال و جنوب ... .بگذريم بهر حال روزهاي خاصي را پشت سر گذاشتیم .اما براي من خيلي خاص بود.من هيچ وقت آنروزهاي هاي حساس و تاريخي را فراموش نمي كنم . روزهايي كه من دلواپس عشق ام و مردم ام و خانواده ام و وطن ام بودم .