امروز قصد دارم نامه اي براي خودم بنويسم،نامه اي براي خود دروني ام . 

نامه ای براي من حقیقی...

تا امروز براي خودم چيزي ننوشته بودم . چون احساس مي كردم از خودم دور نشده ام خوش بودم كه در جوارش و كنارش ايستاده ام ... اما اينبار برايت ،اي من خواهم نوشت . مي دانم كه زندگي ات را سخت تنگ كرده ام . صدايت را از عمق سينه ام مي شنوم . صداي خس خس نفسهايت را . صداي خستگي ات را . اين تويي كه مرا وادار مي كني تا ديروقت كتاب را ورق بزنم و در جستجوي معناي خويش باشم.....اما چقدر سخت است نگارش نامه براي غايب هميشه حاضر ...  نكته هايي پراكنده از حافظه ام كه، چه مغشوش و كند شده است را بي هيچ نظم و ترتيبي مي خواهم برايت نقل كنم . معطلم از كجا شروع کنم...

نوشتن نامه را رها مي كنم با دست به گيج گاهم فشار مي آورم تا دوباره بنويسم . دستانم خسته است و سرم گيج .. عزيزم اعتراف مي كنم من نتوانستم ارزش هاي ماندگارت را حفظ كنم ... هرآنچه از من سرزد خطاهايي بود كه با بي شرمي نام تجربه بر آنها نهادم . من هيچ  گاه قادر نبودم قصه هاي عمرم را كه تو بي شك از آنها با خبر بودي برايت تعريف كنم . عزيزم ،جانم آنچه برايت مينويسم در حكم نامه اي و شرح احوالي است كه برايت مي گويم تا سبك شوم از اين بار تنهايي . برايت از لحظه هايم مي گويم.غریب تجربه ایست این احوالم... .

عزيزم نمي خواهم به سادگي و آرام مانند ديگران بميرم و به آساني فراموش شوم . نمي خواهم من و تو ،مابقي زندگي امان را در ملازمت با كشتي شكستگان و بادبان كشيتگان بنشينيم و خاطرات زندگي پر مخاطره و پر ماجرايمان را براي گوش هاي پر از حرف هاي ارزان قيمت به حراج  گذارم.عزيزم بايد من را نبخشي و اين حق توست . من كه ناظر اوج و فرود ها و نيك و بدها بودم و هنوزم هستم چه طور شد كه بيش تر تماشا كردم و سعي كردم از خاطر ببرم خودم را و وجودم را. چه شد كه اينچنين در كنج عافيت-كه عافيتي هم نبود- نشتم و پاسخ پرسش هاي بي پاسخ مانده ام را كه گمان مي كردم مي دانم ناگفته گذاشتم و يا به پچ پچه هاي جويده جويده و كنگ اكتفا كردم .بارها شد كه خواستم از اين بند رهايي يابم اما نمي دانم چرا هر بار فراموش كردم آنچه را كه براي انجام اش با خودم عهد بسته بودم . چرا از سر ترس يا تنبلي گذاشتم تا حقانيت ها و ارزش هاي تو رنگ ببازد و از ياد بروند.  پروا نكردم كه من آمده ام تا پركشنده و بركشنده باشم و مراقبت كننده از ارزشها و باورهاي دروني ام. انگار من خواب بودم و آنهم چه خواب سنگینی. 

اگر خواب من اينچنين سنگين و مدهوشانه نبود حتما بايد چهره ي زيباي تو را كه در جايي گمگشته و دورتر از من ايستاده اي و اخمو نگاهم مي كني و معلوم است كه از من مكدر هستي را بياد مي آوردم . من تو را با جامعه ي مسموم پيرامونم و آدمهاي گيج اطرافم به قياس گرفتم و اين جنايتي بزرگ بود در حق تو وجود نازنین.

بايد با تو با صراحت بيشتر و بدون ملاحظه سخن بگويم و از مجرم شناخته شدنم نهراسم . بايد صاف و سر راست در پيشگاه تو اعتراف كنم به اينكه من امتداد مبهم يك جعل تاریخی ام .  

قوز كردم و سرم را دزديدم و خميده راه ميرفتم تا ديگران مرا آنگونه كه هستم نبينند و نانم را نپايند . اين من بودم كه فضاي تنفس تو را به گرداب ترس و هراس تنزل دادم .اما هنوز هم دلم به تو خوش است و به صدايي از تو كه از درون مرا مي خواني كه بيا راه در پيش است برون آي از اين دنياي ابر اندود........ 

جاي رخوت سرزنش ها را بخوبي روي تنت لمس مي كنم واي بر من كه چه كردم با تو !!! جايشان همانند ، جاي تابلويي كه از روي ديوار برداري، كم رنگ و برهنه بر روي تو نقش بسته است . طعم تلخ تشويش و پريشاني را چشيدي و چه بزرگوارانه دم بر نياوردي و باز هم تو بودي كه صبورانه مرا از پس اين نا ملايمات فرا می خوانی.

جانم! وقتي مي گويم غريب احوال خوب مي داني كه شعار بي مقداري نيست. حقيقت است . چون با تو سخن مي گويم اينچنين راحت و بي پروايم . دغدغه اي ندارم كه حرفم به مذاق كسي خوش بيفتد يا نه ! بلكه آنچه مي گويم فرا خور حالم و مقدوراتم و آموخته هايم مي باشد. 

 من بايد زود تر از اين مي آموختم كه زمختي ها را بايد بسايم و دقيق و صبور به دنبال كشف معنا باشم . امروز خط جدا كننده اي ميان من و ديگران است نه اينكه در انزوا باشم نه ! حريمم را يافته ام . من اينسو با تو ،سرشار از شادي ام و ديگران را آنسو تر مي بينم كه با همه ي هياهو و شلوغي منزوي مانده اند . تا ديروز لحظه هايم را با آنطرفي ها تقسيم مي كردم و حال در يافتم چه دايره ي ديد محدودي داشتند و چگونه بر حقانيت خودشان اصرار مي ورزيدند و بساط علم شان را هر كجا كه مي شد علم مي كردند .چه ساده روزگار شان را خوش مي بينند. اينها را به معناي ضديت با كسي نمي گويم بلكه به نيت تو مي گويم كه چگونه مهجور در گوشه اي مانده بودي و من از تو غافل . ... امروز من با تو كه يك دنيايي در اين سوي خط ايستاده ام ... رابطه ام در قياس با قبل با ديگران در حكم هيچ است ... دور مانده ام اما نه منزوي چون با شناخت تو ديگر تنها نيستم ... اگر آنسوي خط بودم و دلخوش به بودنشان و سرگرم با همه شلوغي ها يشان  ولي باز تو در جوارم نبودي از هميشه تنها تر بودم...جهان جز تو و عشق حرف تازه اي با من ندارد . همه مردم اين سرزمين از جاهاي بسيار دور مي آيند من آنها را نمي شناسم،  زبان آنها را نمي فهمم. آرمان مشتركي با آنها ندارم. 

دنياي تو وسيع است ،اما جمع و جور و دست يافتني است . معاشرت هاي زياد و آن فرهنگ سازيها، مرا از تو دور كرد ...مي خواهم به تو بيانديشم و اجازه هتك حرمت به ساحت مقدس تو را به كسي ندهم.   

امروز افسوس مي خورم كه در اين بيست و اندي سال بناي وجودم با افسوس و حسرت و حب و بغض ها آميخته شد و آن لطف و تعادل و پاكي را چگونه پاره پاره كردم و روياي خوشم مچاله شده و دور مانده از اصل را ،به اين و آن انتقال دادم غافل از آنكه من هنوز جايگاهم را نيافته ام و هنوز هم در تكاپوي معناي تو گيج و مبهوت نظاره گري بيش نيستم . اين تو بودي كه از زيرين لايه هاي پوست من همچنان اپراي يكنفره خودت را سر دادي براي بيداري من.

مي خواهم ذهني گسترده و هندسي داشته باشم و در ارزشگذاري براي خودم و تو ذره اي هم تخفيف ندهم و تعالي را در جايي بلند بالا تر ازاينجا و در دور دست سراغ بگيرم و كوتاه هم نیایم.   

عزيزم ... تو تلنگري بودي براي آدم سر به هوايي كه گمان مي كرد يك چشم شهر كورها است اما خود كور شهر يك چشم ها بود ! و تو بودي كه مرا به مرز ناچاري كشاندي تا ديگر راهي برايم باقي نبود جز شناخت تو .                               

چقدر نوشتن براي تو راحت است ... تو تنها كسي هستي كه مي توان اينچنين برايت گفت و خوفي نداشت از تذكري و هشداری.   

روزهاي نويي را كه با تو آغاز خواهد شد لمس مي كنم .حجم كارهاي مختلفي كه بايد انجام دهم بالاست. روزهايي كه گذشت شايد تمريني بود براي روزهايي كه مي آيند . خط اصلي كارم بدستم آمده . دارم به جايگاه حقيقي ام نزديك مي شوم .

ديگر از بيان حقيقت هراسي ندارم . از اينكه بي پرده بگويم ضعف هايم اگر بيشتر از اين در وجودم ريشه بدواند مرا تا سر حد انحطاط و نا بودي خواهد كشاند . عزيزم اين حق توست كه بهترين باشی.غزيزم از اينكه تو را گناهكار شناختم صميمانه پوزش مي خواهم ... من و تو با هم به راه ادامه خواهيم داد . در نورديدن را آغاز خواهيم كرد من اين دستاورد بزرگ را جشن مي گیرم. 

در روزهایی كه مي آيد همه چيز برايم زيباست. همه چيز در رقص است.