يك ديوانگي كردم به خير گذشت. امروز يك هفته از حماقتم ميگذرد . مزاجا سلامت هستم . سردرد و كوفتگي بدنم رو به بهبود است . نمي دانم عجالتا چه بنويسم و چگونه شرح ماجرا دهم . هر كس به ظن خود نظريه اي داده است. از همان لحظات نخست كه ديگران از ماجرا آگاه شدند حرف و سخن و حديث فراوان گفته شد . اما هيچ كدام از اين ياوه ها حق و حقيقت و مراد مرا اثبات نكرد. به واقع نوشتن اين وبلاگ نگارش همين حق و حقيقت است و تحليل حادثه اي پيچيده ...... اما نه اين ماجرا .... بلكه حادثه اي عظيمتر و خارج از حد درك معمول و متعارف مرد مان اطرافم و آن حادثه ي حظورم، بودنم و ابراز وجودم . از امروز تصميم گرفتم جاي آنكه ديگران را با خودم كارد و پنير كنم خودم را با خودم در گير كنم شايد چيزي از ميانش در آمد ..... هيچ معلوم نيست چه خواهد شد ولي وظيفه دارم كه بجنگم.
من با كسي پدر كشتگي ندارم . برعكس در بسياري موارد ديگران بسيار به من كمك كرده اند . اما چيزي كه هست دنياي من با دنياي حلقه اطرافم خيلي متفاوت است. دنياي ما و منافع ما از هم جداست .در حال حاضر حوصله چاق سلامتي با آدمهاي بيرون را ندارم . خير سرم ، سرم به تنم چسبيده که بمانم، بياستم و بجنگم. نميخواهم مثل يك ماهي كه روي خاك افتاده پر پر بزنم. نميخواهم زير كوتاه سقف اتاقم پنهان شوم .... در اين روزها من تمام روز در خانه هستم و وقت را يكجوري مي گذرانم ... شبيه روزگار محكومين !!! . اما در همين ايام پر تشويش است كه من دگر بار به تماشا ايستاده ا.م
روزهايي كه بر من گذشت گرچه روزهاي سختي بود و به آساني نگذشت اما به منظري ديگر برايم منشا خير و بركت بود چون كه معناي زندگي مرا وسعت داد. اين حادثه شكل ظاهري ام را كه در اين ساليان براي خودم ساخته بودم و آن همه درماندگي را در هم شكست و به يمن اين حادثه بود كه رها كردم همه آن بيهودگي وكارهاي احمقانه را.
امروز اين حادثه سبب شد تا در حيطه اي عميقتر تفكر كنم .البته هيچ بلايي بقصد بركت نمي آيد بلكه بقول فرزانه اي اين تويي كه بايد بپذيري چگونه پذيراي اين غم و بلا باشي و دردست و پنجه نرم كردن با آن چه بياموزي؟.
از امروز ديگر نميخواهم حاصل عمرم را با بازيگوشي هاي شنوندگان خوش خنده به تاراج دهم. امروز سرگردان و سرگشته در مخيلا ت خودم قدم ميزنم و كتاب ذهنم را بلند بلند تكرار ميكنم تا باز با همه ي خستگي ها و نا تواني ها يادم بماند كه كيستم ؟ و جه بار امانتي بر روي دوشم گذاشته اند . يادم بماند كه مني كه از نگريستن به گذشته ي خود هراس دارد كيست ؟ و در كجاي اين حجم خالي كه دنيا نام دارد ايستاده است ؟
ميخواهم قصه هاي دلتنگي ام را برايت تكرار كنم و تو نيز سعي كني به خاطر سپاري تا اين قصه ها از جاني به جان ديگر و از جايي به جاي ديگر انتقال پيدا كند و معنا و ارزش ماندن را بيابد. من زنده ام .............. .
+ نوشته شده در
2010/6/4 ساعت
2:7 AM توسط نيما
|