اين روزها از هميشه عاصي ترم .در ظاهر،آرام و سرد اما در درون ذهني تبدار با هزاران پرسش و غوغا .تقريبا ديگه هيچي شادم نمي كنه . نقاشي و موسيقي هم كه از بچگي تنها علاقه من بودند فعلا در حاشيه قرار گرفتن .چند روز با خودم  كلنجار رفتم كار روي تابلوي جديد رو دوباره شروع كنم اما رمقي ندارم . حوصله گردش و تفريح و سرگرمي هاي گذرا هم ندارم . جالب اينكه حوصله كتاب خواندنم هم ندارم . خيلي وقته كه به چند قدمي كتابخونه هم نزديك نشدم . ذهنم بشدت مشغوله .

 بعد از روزهاي خاصي كه پشت سر گذاشتم هم اكنون با پديده هاي جديدي روبرو شدم . از گذشته زبده تر و زنده تر به نظر مي رسم اما ذهنم از هر گونه آزادي ساقط است . همه ي اين رفتارها و حالات يك حس تازه است كه از درون خفته من بيدار شده و رو به پيشرفت است در اين كارزار جديد قصد دارم همگام اين حس تازه باشم و به ارزش هاي تثبيت شده خودم كمي شك كنم .

در اين روزها بيشتر از هميشه به حضور يك نفر تو زندگيم فكر مي كنم . يك هم حس ،يك همراه، يك صبور ،يك هم فكر، يك نفر كه منو كشف كنه ،يك نفر كه هنر رو لمس كنه، هنر رو بفهمه، كسي كه هم سوگند با من باشه براي عاشقي .كسي كه نفسش بوي دروغ نده ،كسي كه همسفر فريب نباشه ،كسي كه قلبش در تب و تاب وسوسه نباشه ،كسي نگاهش تنها از سر شهوت بر اندامم نلغزد .

 ...موقع رانندگي ،سر ميز غذا ،موقع خواب، تو سفر، همه اش به اين فكر مي كنم كه اگر يه نفر كه من دوسش داشتم كنارم بود زندگي ام از اين كسالت روزمره اي كه دارم خارج مي شد .

 ميخوام دستهاي خسته ام بعد از هزار سال رمقي پيدا كنه براي در آغوش كشيدن يك عشق. اين روزها پيوسته به حضور اين آدم مي انديشم ميدانم كه راه سخت است اما باورم نميشه كه تلاش من جستجويي بي سرانجام و تلاشي گنگ باشه !! يعني واقعا  من نبايد معني عشق رو بفهمم؟ اين پاسخ هستي به من نيست!!! اگر قرار بوده عاشق نباشم كاش اصلا پا به هستي نمي ذاشتم اين حق ه هر انسان كه واسه يه بار هم كه شده عشق رو بو كنه.

و مردی که اکنون با دیوارهای ِ اتاق‌اش آوار ِ آخرین را انتظار می‌کشد
از پنجره‌ی ِ کوتاه ِ کلبه به سپیداری خشک نظر می‌دوزد;
به سپیدار ِ خشکی که مرغی سیاه بر آن آشیان کرده است.
و مردی که روزهمه‌روز از پس ِ دریچه‌های ِ حماسه‌اش نگران ِ کوچه
بود، اکنون با خود می‌گوید:

«ــ اگر سپیدار ِ من بشکفد، مرغ ِ سیا پرواز خواهد کرد.
«ــ اگر مرغ ِ سیا بگذرد، سپیدار ِ من خواهد شکفت

 

يكي را همچون من بايد كنارم !! بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست؟