امروز بارش باران ضربان نبض و خس خس  نفس هوا را از يكنواختي بيرون آورد .

بارش باران را دوست دارم .

 وقتي باران مي بارد آسوده خاطر مي شوم كه زيستنم معنايي دارد .. و هنوز پيماني دارم كه تداوم معرفت و امتداد ذهن مشتاق من است ... وقتي باران مي بارد انگار مرده ها هم قصه اي براي گفتن دارند . رسوب نم باران به زير پوست آزار ديده ي بدنم  زندگي بخش است .

"باراني بايد تا رنگين كماني برآيد"

پرده ي پنجره ي اتاقم را كه به ندرت كنار ميرود ، كنار ميزنم و از پشت پنجره به نظاره رقص باران مي نشينم . .. ارام ، ساكت ، نرم ...صداي جير جير صندلي و بوق اتومبيل هاي خيابان هاي آنسوتر كه در ترافيك مانده اند تنها صدايي است كه مي شنوم .. باران مي بارد... و من زير لب با خود تكرار مي كنم :

 

امروز هوا خيس است

امروز زمين آكنده از هواست

امروز زمين هم خيس است

چشمان من پر از آبي بيكران آسمان است

امروز چشمان من خيس است

امروز حتي اقاقي هم خيس است

پيكر امروز در ميان شاخه هاي پر از خار اقاقي پاره پاره  است

امروز دنيا از خون گرم امروز خيس است

خنده دار ترين قصه امروز

مرگ امروز در ميان شاخه اقاقي هاست

امروز دلم تنگ امروز است

امروز اگر دستانم رها شوند تمام رج هاي ثانيه هاي امروز را مي نويسند

امروز دستانم دلتنگ امروزند

امروز هيچ ندارم جزء امروز

ديگر نمي خواهم پنجه در خاك افكنم .

نوشتن هم مرا التيام نمي دهد.

ديگر نوشتن هم بس است ؟؟؟

نه...نمي دانم...شايد