"دريغا آن چه تا چندی پیش درين چمن سبز و رنگين ايستاده بود اكنون افسرده و خاكسترين افتاده است! و چه بسا شهد اميد كه من از انجا به كندوهاي خويش بردم !آن دل هاي جوان كنون همه پير گشته اند. و نه تنها پير كه خسته و بي بها و تن آسا. آنان را چنين مي نامند  : "ماديگرباردیندار گشته ایم." 

چندي پيش بود كه بامدادن با پا هاي بي باك بيرون مي دوند : اما پاي  دانايي ایشان خسته شد و اكنون از بي باكي بامدادي خويش نيز به بدي ياد مي كنند. به راستي روزگاري  بسا كس از ايشان پا هاي خويش را بسان رقاصان بر مي كشيد و  نوشخندفرزانگي ام براي اش دست مي كوفت. آن گاه از كار باز ايستاد و هم اكنون ديدم اش كه خميده پشت به سوي صليب مي خزد."  

اين قسمت را از كتاب "چنين گفت زرتشت" نيچه برگزيدم . دليل اش هم اينست كه مرا بشدت بياد حوادثي مي اندازد كه از سال گذشته تا امروز ما به چشم ديديم و غم خورديم. يكسال از آن خرداد تلخ گذشت و انگار همين ديروز بود... . يك خيل سرزنده سرشار از عشق سرشار از جنون سرشار  از بزرگداشت  نوجوانانه  و  امروز  تاريك انديشان اند  پير، سرد ،  چون  ورد خوانان  و گوشه نشينان .  

پارسال من در تبريز دانشجو بودم ودرهمين روزها سخت مي كوشيدم تا خودم رو براي امتحانات  آماده كنم .ترم مهمي بود.چون اگر بيست واحد اخذ شده رو پاس ميكردم ترم بعد آخرين ترم بود. گرچه من موفق شدم طبق برنامه ريزي همه ي واحد ها را زير سبيلي و ناپلئوني پاس كنم  و ترم بعد فارغ التحصيل شوم اما اشتياقم براي دسترسي به اخبار و آگاهي از حوادث بيشتر وقتم را به خود اختصاص داده بود.استرس و وحشت از آنچه كه در خيابان ها رخ مي داد و ترس از آينده ي مبهم لحظه اي من را غافل نمي كرد.ازهمه جالبتر اينكه من به تلويزيون هم دسترسي نداشتم چون كه  تلويزيونم يك ماه بود خراب شده بود ومن تنبلي ميكردم ببرم بدم تعميرش كنند.تنها يك راديو جيبي سوني  بود كه من را از يك اتاق بيست سي متري به دنياي خارج وصل مي كرد.درست مثل پدر بزرگها البته اين هم اضافه كنم كه من خودم شخصا راديو را خيلي دوست دارم.فكرميكنم يك بار ده تا باطري متوسط با هم خريدم كه نكنه شب باطري تمام شود و من بي راديو شوم .!!! خيلي شبها راديو تا صبح روشن مي ماند و من كنار كتابها و جزوه ها با نگراني و دلهره خوابم مي برد.گوش دادن به شبكه هاي راديو آنهم با پارازيت هاي شديد و گوشخراش تو تاريكي شب ها خاطره ي فراموش نشدني را براي من ساخت كه هيچ وقت از خاطرم پاك نمي شود.البته من آنروز ها يك دل مشغولي بزرگ داشتم  نگران يك نفر تو تهران بودم .يك نفر كه همه ذهن من و بخش اعظم زندگي من را  به خودش اختصاص بود . بد بختانه كار ايشان هم تو مسيرهاي بود كه مركز تجمعات و درگيريها اغلب آنجا بود . هر لحظه بايد مي دانستم كجاست و چي كار ميكنه .دست خودم نبود. هر نيم ساعت بايد يك  تماس كوچولو ميگرفتم. خوب بياد دارم يك بار سر جلسه امتحان بهش زنگ زدم  چون يكي ازدوستان بهم گفت كه همان مسير ها باز هم شلوغ شده  كه مراقب موبايل روديد و مي خواست يك داستان شيرين( !) براي من درست كنه.اما من با تلفن زدن آرا م نمي شدم.  يك بار وسط امتحانات كه چهار پنج روز تا امتحان بعدي  فرجه داشتم  از فرصت نهايت سوء استفاده را كردم و ساعت شش صبح با اولين پرواز آمدم تهران و شب ساعت ده با آخرين پرواز برگشتم .با دیدنش دل صاحب مرده ام يه نموره آرام گرفت.درسته تو اين سفرهاي يكروزه من به تهران و ايشان به تبريز كه زياد هم اتفاق مي افتاد ما بيشتر از چند ساعت با هم نبوديم و شايد فقط فرصت يك غذا خوردن و قدم زدن با هم را داشتيم ولي براي من عاشق يك نعمت بزرگ بود.همين  زمان هاي كوتاه بود كه انگيزه ي بودن در غربت و تحمل درس و مشقات را در من بيشتر مي كرد . اما آنروز خيلي بياد ماندني بود.خوب بياد دارم نهار رفتيم رستوران (...)( براي اينكه تبليغ نشود حذف كردم!!!) تو عباس آباد و بعد پارك نياوران و تا عصر قدم زدن و بعد فرودگاه. آنروز هم بعضي مناطق شلوغ بود اما براي من همه چي در آرامش كامل بود.عجب روزي بود !!! توهواپيما موقع برگشت به تبريز  جزوه باز و جلوي چشم هاي من بود.اما بجاي خواندن به چند ساعتي فكر مي كردم كه با كسي گذرانده بودم كه آيينه ي همه ي رويا هاي من بود . يك بابايي هم كه خارجكي بود نشسته بودكنار ما.اتريشي بود.تا من غرق مي شدم در تجسم و به تصويركشيدن رويا ها يكهو عين اجل معلق مي پريد وسط استخر انديشه ها و تفكرات من و شروع مي كرد به سوال كردن . حالا نپرس كي بپرس .ازهمه  جاي ايران از من پرسيد .از شرق و غرب  شمال و جنوب ... .بگذريم  بهر حال روزهاي خاصي را پشت سر گذاشتیم .اما براي من خيلي خاص بود.من هيچ وقت آنروزهاي هاي حساس و تاريخي را فراموش نمي كنم . روزهايي كه من دلواپس عشق ام و مردم ام و خانواده ام و وطن ام بودم .